اندیشه هایی که از فلسفه پستمدرنیست سر برآورده اند واکنشی علیه دیدگاههای علم و معرفت هستند که از قرون پانزدهم، شانزدهم و هفدهم در اروپا سرچشمه گرفتند و در قرن هیجدهم به اوج خود رسیدند که بهعنوان «عصر روشنگری» شناخته شدهاند. اندیشه اصلی مدرنیته باور به عقلانیت و پیشرفت و گسست ریشهای از تاریخ و سنت بود که در نظر داشت انسان را از غیرعقلانیت و جهالت و خرافات رها سازد. این عقلانیت بهطور آشکار در دقت و قطعیت علم در تلاش برای درک، کنترل و دستکاری در طبیعت دیده می شود.
بسیاری از نویسندگان ظهور جامعه پستمدرن را به بعد از جنگ جهانی دوم در جوامع سرمایهداری پیشرفته نسبت دادهاند (Dickens and Fontana 1994: 3). اینکه پستمدرنیسم یک عصر جدید (پستمدرنیته) را بوجود میآورد یا اینکه همان مدرنیسم است که با محدودیتهای خود کنار آمده (Sayer 2000: 30)، بحثهای فراوانی وجود دارد (B. Smart 1996).مسلما پستمدرنیسم میتواند به ظهور دورهای از تامل بر پیشفرضها، داعیهها و روالهای موجود در مدرنیته تلقی شود.
پیشرفتها در جامعه و فلسفه مدرنیست زمینهای برای ایدههای رادیکالتر پستمدرنیسم بوجود آورده است. نخست، قرن گذشته شاهد تنوع در حال رشد در جهان بود که از تاثیرات استعمار، رشد جمعیت، جنگهای عمده، سرمایهداری جهانی و مهاجرت ناشی میشد. ترکیب و ادغام فرهنگها در دولت– ملتها و همچنین تغییرات در ساختارهای اجتماعی نابرابری و قدرت به این گوناگونی بیسابقه انجامیده است.
اینکه ما پستمدرنیسم را یک عصر جدید بدانیم و یا بهعنوان یک فرایند اصلاحی در درون مدرنیسم به آن نگاه کنیم ممکن است باعث شود وسوسه شویم تا تمام نشانههای مدرنیسم را رد کرده و آن را از پایه و اساس تضعیف کنیم. در حالیکه به نظر میرسد مدرنیسم پایه و اساس خود را بر حقایق عام و انکارناپذیر درباره اشیاء همانگونه که هستند قرار میدهد اما پستمدرنیسم تمام اصول معرفتشناختی را برای چنین اظهارنظری به حقیقت رد میکند. پستمدرنیسم به جای حمایت از شفافیت و وضوح، تعین، تمامیت و تداوم خود را به ابهام، نسبیت، تجزیه، گسستگی و سختگیری متعهد مینماید (Crotty 1998: 185). پستمدرنیسم همچنین ایده پیشرفت انسان از طریق خرد جهانشمول را به چالش کشیده است.
پستمدرنیسم كه میتوان آنرا یك جنبش در فرهنگ كاپیتالیستی پیشرفته دانست، ناظر بر واكنشهای صریح بر ضد استیلای خفقانآور مدرنیسم و خردگرایی هدفمند و پیشرفت خطّی و اندیشه كهنه و منسوخ سرآمدباوری و نخبهگرایی فرهنگی است (قره باغی:1380،19 و28؛بیات و همکاران:1386،103).
مدرنیسم به واسطه دو جنگ جهانی، مشکلات زیست محیطی و مهم تر از همه اینکه امیدواری و آرزومندی انسان معاصر برای دستیابی به معنای نهایی به واسطه پیمان و عهد روشنگری که نتوانسته بود با به کارگیری علم، تکنولوژی و رشد اقتصادی برآورده شود، از روند رو به پیشرفت خود مایوس شده بود. این واقعیت که مدرنیسم در کشف حقیقت نهایی ناکام و نا امید شده بود خبر از ایجاد عصر جدید پست مدرن می داد(کهون،2003).
همواره ترسيم يك مرز مشخص ميان پساساختارگرايي و نظرية پسامدرن مشكل بوده است؛ به راستي كه چنين خطي وجود ندارد. در واقع، نظرية پسامدرن را ميتوان به عنوان شكل بسطيافته و افراطآميزي از پساساختارگرايي قلمداد كرد. صرفنظر از اينكه بتوان يا نتوان تمايز آشكاري ميان اين دو برقرار كرد، دستكم اين مسأله كاملاً روشن است كه پسامدرنيسم نه تنها به مهمترين تحول در نظرية جامعهشناسي بلكه در طيف وسيعي از زمينههاي دانشگاهي و غيردانشگاهي تبديل شده است.(ریتزر:1393، 827)
مفهوم مدرنیته:
مدرنیته یعنی مدرن بودن. مدرنیته یعنی منش و شیوه زندگی امروزی و جدید. مدرنیته یعنی تخریب مداوم سنت ها و باورهای کهنه ای که با شیوه زندگی همراه شده اند(جابری مقدم، 1384: 25).
ایدئولوژی مدرنیسم همپای نو شدن مدرنیزاسیون جوامع اروپایی در طول سده ها شکل گرفته است یعنی به موازات قدرت یابی جامعه مدنی در برابر دولت، قاعده بندی زندگی و مناسبات با قانون، اهمیت یافتن فردیت، پیدایش دولت های دموکراتیک و «تحقق پیروزی خرد انسانی» آن هم به منصه ظهور رسیده است(احمدی ،18:1373). مدرنیسم به یک دوره تاریخ تمدن اطلاق میشود. مدرنیسم معمولاً نشانه ی رشد یا پیشرفت هنر و تفکر آمریکایی و اروپایی است. اگر چه آن همچنین برای توصیف خیلی کلی و نگرش و شرایط جامعه استفاده می شود (کریج،447:1998).
در واقع مدرنیسم ویژگی یک دوران تاریخی است که کم و بیش از قرن شانزدهم میلادی در اروپا آغاز و تا عصر ما ادامه یافته است. در این دوران چهره ی زندگی بشر در اروپا تغییراتی شگرف اساسی کرده است. از مهم ترین حوادث این دوران پیشرفت سریع علوم و تکنولوژی جدید، وقوع انقلاب های دموکراتیک در اروپا، استقلال آمریکا و گسترش نظام اقتصادی مبتنی بر مبادله کالا در سراسر جهان و افزایش تدریجی دین گریزی (سکولاریسم) است. پرسش مهم درباره این دوران آن است که چه چیزی اندیشه بشر را در این دوران از دوران های دیگر متمایز میکند؟(حقیقی ، 1377 : 20-19).
ویژگیهای اصلی مدرنیته:
مدرنیته به لحاظ نظری دارای این ویژگیها است:
- بشرانگاری و اومانیسم
- تاکید و تکیه بر عقل (عقل مدرن)
- اعتقاد به اصل پیشرفت تاریخی
- اصالت علم جدید
- جدا کردن اخلاق از تار و پود عالم
- تکنولوژی جدید و نظام تکنوکراسی
- سکولاریزم و سکولاریزه کردن امور
- بوروکراسی پیچیده مدرن
- نیهیلیسم به عنوان صفت ذاتی
- اعتقاد به قانون گذاری توسط عقل بشری و حق حاکمیت بشری
- سرمایه داری(جهان بگلو،1384 : 72 و کلاگ،2001)
تعريف پست مدرنيسم و دلالت های آن:
کلمه مدرن از واژه لاتین مدرنس به معنای « از هم اکنون » می باشد. پست مدرنيسم یعنی پذیرفتن چیزی فراتر از اکنون. در یك نگاه كلی پستمدرنیسم، بهمثابهی یك پیكرهی پیچیده، مبهم، متنوع و چندچهره و یك جریان پرنفوذ و قدرتمند فرهنگی، سیاسی و روشنفكری است؛ که ویژگی اساسی آن، چالش با علم و عقل مدرنیته و دكترینهای جهان مدرن و روایتهای كلان آن و نقد و اعتراض به بسامدها و دستاوردهای بحرانخیز آنست(رهنمائی،154:1379).
پست مدرنيسم در قالب واژه هایی چون فرانوین گرایی، فراتجدد گرایی، پسانوین گرایی و فرا صنعتی نیز مطرح گردیده است و یك تعریف جامع و منسجمی ندارد. زيرا مفهومي است كه در انواع گستردهاي از ديسيپلينها و حيطههاي مطالعاتي از قبيل فلسفه، علم، معرفت، سیاست، هنر، معماري، موسيقي، فيلم، ادبيات، جامعهشناسي، ارتباطات، مد، تكنولوژي و ... نمايان شدهاست. (بیات و همکاران،1386: 102-101).
مشهورترين تعريف از پست مدرنيسم، از آن « ژان فرانسواليوتار» است؛ پست مدرنيسم همانا ترديد و ناباوري است دربارة فراداستانها. از اين ديدگاه، پست مدرنيسم جنبشي چند منظوره است كه نارضايتي خود را از دانش و عقيدهاي كه خويش را جهاني ميانگارد، اظهار ميدارد (لیوتار،1984).
تری ایگلتون، در توصیف پسامدرنیسم می نویسد: پسامدرنیسم عبارت است از نوعی سبک تفکر مفاهیم کلاسیک حقیقت، خرد، هویت، عینیت، تصور پیشرفت یا رهایی عام، چارچوب های واحد و روایت های بزرگ روشنگری. پسامدرنیسم دنیا را محتمل، بی بنیاد، گوناگون، ناپایدار، قطعیت نایافته و مجموعه ای از فرهنگ ها یا تفاسیر پراکنده می داند که میزانی از تردیدها درباره ی عینی بودن حقیقت، تاریخ و هنجارها، معین بودن سرشت ها و انسجام و یکدستی هویت ها به بار می آورد(ایگلتون ،7:1996).
تاریخچه استفاده از مفهوم پست مدرن:
پست مدرنیسم عنوان مکتبی است که در اواخر دهۀ 1970 م مطرح گردید. بعضی از نویسندگان زمان پیدایش آن را دهۀ آخرقرن 19 و دهۀ آغازین قرن بیستم دانسته اند.
این اصطلاح ابتدا درسال 1917 م به وسیلۀ "توس رودلف پانویتس" فیلسوف آلمانی برای توصیف "هیچ گرایی" به کار گرفته شد (كهون ،3:1388 ).
بحث درباره گرایشات پستمدرنیستی، به شكل نوین آن از اواخر دههی 60، عمدتاً از فرانسه سربرآورد و از آنجا به سرزمینهای دیگر گسترانده شد. نیچه اولین متفكر بزرگی است كه در مقابل همه ارزشها و آرمانهای مدرن ایستاد وآن را مورد نقد و بررسی قرار داد. با ظهور جنگ جهانی اول و دوم، امید به پیشرفت مطلق در پناه اندیشه مدرنیته مورد شك و تجدید نظر قرار گرفت و بحث درباره اندیشههای پسامدرنیستی در 1960 شكل یافت.
در دههی 1980، دوران تاخت و تاز، رشد و در عین حال دگرگونی پستمدرنیسم آغاز شد؛ تا جاییكه در اواخر این دهه، زنجیرهای از حركات خلّاق و جدید بهوقوع پیوست، كه بهعناوین مختلف، پستمدرن خوانده میشدند؛ مانند پستمدرنیسم ساختگرا، پستمدرنیسم محیط زیستی، پستمدرنیسم اصولی و پستمدرنیسم بازسازیگرا (رهنمائی،154:1379؛ قره باغی،15:1380 و بیات:106).
چرخش پستمدرن:
چرخش پستمدرن یا پستمدرنیسم به دستهای از دیدگاهها درباره پژوهش و نظریه اجتماعی اطلاق میشود که شیوهای را که با آن علوم اجتماعی بهطور مرسوم حدود پنجاه سال پیش درک میشدند مورد چالش قرار میدهند. فرایند تا اندازهای مشابه نیز در علوم انسانی، معماری و ادبیات در حال شکلگیری است.
با اینکه پستمدرنیسم از نظر افراد دارای معانی زیادی است ارائه تعریفی دقیق از آن مشکل است. سادهترین راه برای پرداختن به پستمدرنیسم مقایسه آن با مدرنیسم است. پاتر تفاوتها را در زمینه علوم اجتماعی برحسب تقلید تفاوتهای بین دو دوست ترسیم نموده است:
فرد مدرنیست هم مصمم است و هم سختکوش، اما زیاد شوخ طبع نیست او همواره تلاش میکند تا بهترین فهم را از آنچه در هر موقعیت روی میدهد، بدست آورد: او میداند که دارای اعتماد به نفس، صادق، و صریح و بیپرده است. فرد پستمدرن بیشتر در مورد کار صحبت میکند تا اینکه واقعا بخواهد آن را انجام دهد شوخ طبع و کنایهزن است - هیچ وقت نمیتوانی بفهمی که تو را مسخره میکند یا خودش را دست انداخته است. نمیتوان گفت که شخص پستمدرن شخصیت خاصی دارد یا نه؛ او در یک لحظه همه چیز است و هیچ یک درست به نظر نمیرسد. (Potter 1996: 88)
خاستگاههای پستمدرنیسم و انواع آن:
در حوزه معرفتی، شکست باورداشت ها و فقدان هرگونه وفاق جهانی برای درستی و نادرستی واقعیت، آگاهی سیستم های فرهنگی از نظام های باورداشت های یک دیگر، قطبی شدن فزاینده بین قطب های متفاوت بر سر مسائل اخلاق، حقیقت، آموزش، و فرهنگ نیز دارای نقشی خاص در پیدایش پست مدرنیسم بوده اند(مازلیس،1992).
پست مدرنیسم به مثابه فلسفه و تاویل گرایی ساختارشکنانه می تواند ریشه در زبان شناسی ساختارگرای دوسوسور، مابعد ساختارگرایی دریدا، و مکتب فرانکفورتی- نئومارکسیستی آدرنو، هورکایمر داشته باشد.
یکی از خاستگاهای اصلی این پارادایم، انتقاد نیچه بر عناصر جوهری و ماهوی مدرنیسم یعنی خرد باوری است. او جایگزین شدن خرد به جای سنت و دین را به چالش می کشد و معتقد است خرد در ارتباط با اراده قدرت است که در قالب نظریه های علمی و ارزش های جهانشمول اخلاقی خود را بازنمود می کند و بر نابودی پروژه عقلانی شدن تاکید دارد.(مالپاس،2002).
همچنین نیچه پیدایش نهیلیسم را در فرهنگ غربی پیشگوئی کرد. برطبق نظر وی، زندگی مزخرف است: هیچ حقیقتی وجود ندارد، هیچ ارزش و علاقه ای؛ آنچه می ماند این است: اراده قدرت که بیشتر و برتر از اراده بقا است (لامبرت و همکاران،2006).
مفهوم پستمدرنیسم به سه نوع مختلف توسعه اطلاق میشود. اولین نوع تغییرات در علوم انسانی و معماری را توصیف میکند که ایده بازنمایی در علوم انسانی را رد و سبکهای محلی و مختلط را در معماری مورد پذیرش قرار میدهد. دومین مفهوم پستمدرنیسم، تغییرات در جوامع معاصر و اشکال مابعد صنعت و مابعد سرمایهداری یا تغییرات فرهنگی در سرمایهداری که عموما همراه با مصرفگرایی، فرهنگ عامیانه، رسانههای جمعی و جهانیشدن اقتصاد است را توصیف میکند. سومین نوع پستمدرنیسم به توسعه فلسفه فرانسوی و انگلوساکسون و نظریه اجتماعی اطلاق میشود که تاثیر زیادی بر پژوهشهای اجتماعی داشتهاند.
اسمارت (1993) ميان سه موضع پسامدرنيستي تمايز قائل ميشود. نخستين و افراطيترين موضع پسامدرنيستي بر اين است كه ما با گسيختگي بنياديني روبرو شدهايم و جامعة مدرن جايش را به يک نوع جامعة پسامدرن داده است. نمايندگان اين نقطهنظر عبارتند از ژان بودريار، گيلس ديلوز و فليكس گواتري (1972/1983، بوگاردد، 1998؛ مجلة نظريه، فرهنگ و جامعه، 1997). موضع دوم اين است كه گرچه نوعي دگرگوني اتفاق افتاده است، اما پسامدرنيسم از خلال مدرنيسم و در پيوستگي با آن رشد ميكند. ماركسيستهايي چون فردريك جيمسون، ارنستو لاكلا و چانتال موفه و نيز فمينيستهاي پسامدرني چون نانسي فريزر و ليندا نيكولسون از اين جهتگيري هواداري ميكنند. و موضع سوم كه خود اسمارت آن را اتخاذ کرده، اين است كه به جاي در نظر گرفتن مدرنيسم و پسامدرنيسم به عنوان دو دورة مجزا، ميتوانيم آنها را در قالب مجموعهاي از روابط ديرپاي و مستمر لحاظ کنيم، كه پسامدرنيسم محدوديتهاي مدرنيسم را پيوسته رو ميکند. گرچه سنخشناسي اسمارت سودمند است، اما احتمال دارد كه از سوي پسامدرنيستها و با اين استدلال رد شود كه اين دستهبندي تنوع گستردة افکار آنها را بسيار ساده جلوه داده و تحريف ميسازد(ریتزر، 1393: 838)
گرچه امروزه هيچ اصطلاحي به اندازة اصطلاح پسامدرن در ميان دانشوران رشتههاي گوناگون طنين نداشته است، اما ابهامات و مناقشات بسيار زيادي بر سر معناي دقيق اين اصطلاح وجود دارد. براي روشنتر شدن مسأله، تمايز ميان اصطلاحهاي پسامدرنيته، پسامدرنيسم و نظريهی اجتماعی پسامدرن تمايزقائل شويم. پسامدرنيته به دورهاي تاريخي اطلاق ميشود كه عموماً تصور ميشود به دنبال عصر مدرن به وقوع ميپيوندد؛ پسامدرنيسم بيانگر محصولات فرهنگي (در هنر، سينما، معماري و نظاير آن) است كه با محصولات فرهنگي مدرن تفاوت دارند؛ و نظريهی اجتماعی پسامدرن به شيوهاي از تفكر اطلاق ميشود كه با نظرية اجتماعي مدرن متمايز است. پس پسامدرن در برگيرندة يك دورهی تاريخی جديد، محصولات فرهنگی جديد و نوع جديدی از نظريهپردازی دربارهی جهان اجتماعی است. البته همة اين مقولهها در اين چشمانداز اشتراك دارند كه پديدة جديد و متفاوتي در سالهاي اخير اتفاق افتاده است كه ديگر نميتوان آن را با اصطلاح مدرن توصيف كرد و اين تحولات جديد جاي واقعيتهاي مدرن را گرفتهاند.
در رابطه با مفهوم نخست، اين باور متداول وجود دارد كه عصر مدرن در حال پايان و يا پايان يافته است و ما وارد عصر تاريخي جديدي به نام پسامدرنيته شدهايم. لمرت استدلال ميكند كه تولد پسامدرنيسم را دستكم به طور نمادين ميتوان نسبت داد به تخريب پروئيت- ايگو بازتابي از تفاوتهاي ميان مدرنيستها و پسامدرنيستها در خصوص امكان يافتن راهحلهاي عقلاني براي مسائل جامعه بود.
مرگ معماري مدرن در ساعت 3:32 بعد از ظهر 15 ژوئية 1972، لحظهاي كه پروژة مسكوني پروئيت- ايگو در سنلوئيس تخريب شد. . . . اين پروژة عظيم مسكوني نمايانگر اين اعتقاد تکبرآميز معماري مدرن بود كه برنامهريزان و معماران با ساخت بزرگترين و بهترين خانههاي دولتي ميتوانند فقر و فلاكت بشري را ريشهكن سازند. تشخيص و تخريب نماد اين انديشه، به معناي پذيرش شكست معماري مدرن و به طور تلويحي خود مدرنيته بود. (لمرت، 1990: 233؛ به پيروي از جنکس، 1977) به نقل از (ریتزر،839:1393)
مفهوم دوم، يعني پسامدرنيسم، به قلمرويي فرهنگي مربوط ميشود كه در آن، محصولات پسامدرني جاي محصولات مدرن را ميگيرند. در حوزة هنر، همچنان كه به صورت خلاصه خواهيم ديد، جيمسون (1984) نقاشي پسامدرنيِ تقريباً عكسگونه و بياحساس اندي وارهول از مريلين مونرو را با تابلوي مدرنيستي و بسيار تأثربرانگيز ادوارد مانش با عنوان جيغ به مقايسه مينهد. در حوزة تلويزيون، برنامة تلويزيوني قلههای دوقلو نمونة خوبي از پسامدرنيسم به دست ميدهد، در حالي كه برنامة پدر از همه بهتر میداند، ميتواند نمونهاي از يك برنامة تلويزيوني مدرن به شمار آيد. در عرصة سينما، فيلم دوندهی روی تيغ ممکن است به عنوان يك اثر پسامدرني تلقي شود، در حالي كه فيلم ده فرمان نمونهاي از يک فيلم مدرن است.
مفهوم سوم كه رابطة مستقيمتري با بحث حاضر دارد، ظهور نظريهی اجتماعی پسامدرن و تفاوتهاي آن با نظرية مدرن است. نظرية اجتماعي مدرن در پي يافتن يك بنياد و شالودة جهانشمول، غيرتاريخي و عقلاني براي تحليل و نقد جامعه بود. اين شالوده براي ماركس نوع بشر و براي هابرماس خرد ارتباطي بود. تفكر پسامدرن اين «شالودهگرايي» را طرد ميكند و گرايش به نسبينگري، عقلانيتگريزي[1] و هيچانگاري[2] دارد. پسامدرنيستها به پيروي از نيچه و فوكو، چنين شالودههايي را مورد ترديد قرار داده و معتقدند كه اينگونه شالودهها براي برخي گروهها امتياز قائل ميشوند و گروههاي ديگر را از ارزش ساقط ميکنند، به برخي گروهها قدرت ميبخشند و برخي ديگر را بيقدرت ميسازند. (ریتزر، 1393: 841).
اصول پستمدرنیسم:
به دلیل تنوع و پیچیدگی اندیشه های پستمدرنسیم، در پرداختن به اصول، مضامین و ویژگیهای آن، توقع یافتن یك تعریف كلی و جامع غیرممكن است؛ اما با این حال؛ در مورد برخی از اصول، اتفاق نظر میان پستمدرنیستها بیشتر است كه آنها بر اساس شناسه های پسامدرنیسم درابعاد هستی شناختی، معرفت شناختی و روش شناختی، طبقه بندی می شود(های،1385: 375-346 ). از نظر هستی شناسی، جهان برای یک پسامدرنیست به صورت های متفاوت وگوناگون تجربه می شود. چنین تجاربی از لحاظ فرهنگی و زمانی، خاص هستند؛ زیرا ما از طریق گفتمان ها به دنیای اجتماعی و سیاسی دست می یابیم و این گفتمانها هم تحت تاثیر فرهنگ ها و زمانهای خاص هستند بنابراین هستی های اجتماعی و سیاسی، تابع زمینه های فرهنگی است.
از نظر معرفت شناسی، یک پسامدرنیست، تردیدگرا و نسبیت گرا ست. پسامدرنیسم تحت تاثیر هستی شناسی خاص خود، که دنیا را از دیدگاههای مختلف و کثرت گرایانه می بیند در شناخت شناسی به تردید کشیده می شود. بنابراین طرح ادعاهای شناختی بی بدیل را به چالش می کشد؛ بنابراین از دید پسامدرنیست ها هر شناختی بستر مند و دیدگاه محور است. هرگونه ادعای در اختیار داشتن شناخت فارغ از دیدگاه معین، ادعایی تعصب آمیز و ماهیتاً تمامیت خواهانه است.
ویژگی های هستی شناسانه پست مدرنیسم:
1.نفی فراروایت ها: لیوتار با نفی فراروایت ها، به کثرت گرائی معرفت شناختی و روش شناختی شدت می بخشد . نفی فراروایت ها نزد او اهمیت فوق العاده ای دارد بطوریکه اوپست مدرنیسم را در رد فرا روایت ها خلاصه می کند(لیوتار،502:1381).
او برای هر فراروایتی چهار ویژگی بر شمرده است:
1.به زمان و مکان خاصی محدود نیست.
2.مدعی است که متضمن حقیقتی برتر است.
3. منکر تمام تفاوت ها و اختلاف هاست.
4. مدعی وجود بنیادهای آشکار برای نظریه های علمی است(لیوتار،1984).
بنابراین او هر روایتی را که ادعای جهانشولی، عام و فراگیر بودن را دارد رد می کند.«او می گوید بیایید به جنگ جامعیت ها برویم و تفاوت ها را فعال کنیم او روایت های محلی تر و کوچکتر را بر فراروایت ها یا روایت های فراگیر نوگرایی ترجیح می دهد(ریتزر،805:1374). او پایان فرا روایت ها را مثبت ارزیابی می کند چرا که حاکی از این است که به جای اینکه یک تفسیر استاندارد شده و عام به همه روایت های محلی تحمیل شود، این امکان وجود دارد که به خاص بودن آنها احترام نهاده شود و ابداع خلاقانه از درون آنها تشویق شود (لیوتار،1984 : 1-20).
2.تکثر گرائی و نفی وحدت: از دید لیوتار، دانش پسامدرن با نفی فراروایت ها و تاکید بر ناهمگنی بازی های زبانی گفتمان های علمی، حساسیت ما را به تفاوت ها پرورش می دهد و توان مارا در تحمل تفاوت ها و وفاق ناپذیری ها تقویت می کند. در این دیدگاه، دانش حاصل تفرق، اختلاف، تردید و ناهمگنی در الگوهای موجود و ابداع الگوهای جدید و تسلیم نشدن دربرابر حقیقتی کلی و اجماع است(بست و کلنر،1380).
3.مخالفت با تسلط فرهنگ غالب: پستمدرنیسم براساس اعتقاد به کثرت گرائی بر چندگانگی فرهنگها، قومیّت، نژاد، جنسیّت و حتی خرد، تأكید میورزد و پستمدرنها پذیرش سنّتها و فرهنگهای متعدد بومی و محلّی را به جای فرهنگ واحد و مفاهیم كلّی و انتزاعی توصیه میكنند (فرمهینی:18؛ بیات: 1386،125).
4.نفی توسعه و پیشرفت: بر این اساس، پست مدرنیسم به انکار مقوله ای با عنوان «پیشرفت و تکامل » می پردازد. در این دید هرچه هست تغییر است و نمی توان از مقولاتی چون«پیشرفت»و یا« پسرفت» بحث کرد؛ به این دلیل که ملاکی برای قضاوت در مورد اینکه یک حالت از حالت دیگر ارجح و یا پست تر است، وجود ندارد(هچ،555:1993). در این دیدگاه، انسان ها با تولید حقیقت برخود و دیگران حکم می رانند؛ در حالی که اصل، منشا و حقیقت جهان شمول وجود ندارد؛ در نتیجه ترقی و پیشرفتی در کار نیست و تنها می توان از عملکرد بی پایان سلطه ها و فرمان برداری ها سخن گفت(بشیریه،23:1382).
5.نفی جهان همگن: پسامدرنیسم، جهان را عالمی ناهمگن و نامتجانس برساخته از تاویل ها و تعبیرهایی می داند که در آن، معرفت و حقیقت اموری امکانی هستند و ازاینرو قطعیت ناپذیرند. در چنین جهانی، هویت ذاتاً نامتمرکز و سیال است؛ زیرا همواره، در مناسبات بی ثبات، تفاوت شکل می گیرد(جی دان،409:1384).
6.رد تصور من اندیشنده یا سوژه: پسامدرنیست ها برداشت دکارت از سوژه واحد را مورد نقد قرار داده و معتقدند که فاعل شناسا، هوشیاری یکپارچه ای ندارد، آنها وجود من اندیشنده یا سوژه را خیالی نظری خواندند. و از نظر آنها فرد صاحب اراده و حاکم در معرض تردید است. این فرد هیچ صفت ذاتی ندارد، چرا که یک ساخت گفتمانی خاص تاریخی و فرهنگی است(نش،57:1382).
7.مرکزیت زدایی از جامعه: یعنی ساختارهای اجتماعی طی فرایندهایی که در مکان و فضا صورت می گیرد، ساخته می شود و به گونه ای علی تعیین نمی گردند هیچ نهاد مرکزی برای مثال، دولت و هیچ معنایی برای مثال حقیقت وجود ندارد که جنبه های مختلف زندگی اجتماعی در موضعی ثابت حول آن سازمان یابند(ریتزر،1374).
8.اعتقاد به شبیه سازی ها: از دیدگاه پستمدرنها، رسانهها و فرهنگ صورتبخش و شكلدهندهی همه اشكال، روابط و كاركردهای اجتماعی هستند و برداشت ما از خود، جهان، جامعه و واقعیت، بهطور كلی محصول چارچوبهای رسانهای_فرهنگی میباشد.
"ژان بودریار" متفكر فرانسوی و مهمترین نظریهپرداز فرهنگی پستمدرن، در مهمترین اثر خود "وانماییها" فرهنگ پستمدرن را فرهنگ وانمایی یا شبیهسازی میداند.
ویژگی های معرفت شناسانه پست مدرنیسم:
1. نسبیگرایی: نسبیت گرایی پیامد قطعی و بلافصل ناباوری به فراروایت هاست و نسبی بودن حقیقت و عدم قطعیّت در زمینه شناخت، از جمله اصول پستمدرنیسم بهشمار میرود. پستمدرنیسم كه ادعای برگشتن از مدرنیته را بههمراه دارد، مفاهیمی چون خرد، حقیقت، سنّت، اخلاقیّات و تاریخ را كه چارچوب مدرنیته محسوب شده و در واقع تعیینكننده ی مسیر زندگی و معنابخش آن بودند، را نادیده گرفته و برآنست که این مفاهیم، چون مطابق با موشكافیهای امروز نیستند، معانی خود را از دست دادهاند و تمامی نظریات استوار برمفاهیم مطلق حقیقت، علوم و خرد، در واقع چیزی بیش از یك مشت ساختارهای تصنّعی ساخته و پرداخته دانشمندان نبوده است.آنان با تاکید بر اصل نسبیت گرائی و پافشاری بر اینکه هیچ حقیقتی وجود ندارد و تنها روایت هایی از حقیقت وجود داشته است(وبستر ،290:1382).
2.انکار اقتدار علم: پستمدرنیستها حقیقت را انكار كرده و ضمن نسبی شمردن امور، در تمام علوم و منابع آن، با نوعی شك وتردید مینگرند و میان علوم و جادوگری، تفاوتی نمیبیند.
اساساً؛ بنمایه اصلی پستمدرنیسم در همین اعتقاد به عدم قطعیّت، فقدان مركز، پراكندگی و نگاه نسبیگرا و تكثرسالار، نهفته است. پافشاری پستمدرنها بر این است كه هیچ راه حلی نهایی و قطعی در پیش پای انسان نمیتوان نهاد(فرمهینی:18؛ قره باغی21-22 ؛ بیات:104-103).
3. انكار واقعیت: انکار واقعیت با نفی اقتدار علم رابطه دارد.پستمدرنیستها به انكار وجود هرگونه واقعیّت نهایی میپردازند و برآنند که انسان در پس چیزها، همان را میبیند، كه میخواهد ببیند. این امر هم، بستگی به شرایط زمان و مكان و اینكه تا چه اندازه اجازه دیدن چهچیزی به او داده شده است و تمام اینها هم موكول به آنست كه دریافتهای فرهنگی–تاریخی بر چه امری تمركز داشته باشد(قره باغی:21-22).
4.شک گرایی: براساس اعتقاد به نسبیت افراطی و نفی واقعیت و حقیقت در این دیدگاه، آنهامعتقدند که باید به همه چیز شك كرد و هیچ چیز را نباید بهطور قالبی و درست پذیرفت. پستمدرنیسم بهواسطه همین اصل خود، از اصول ثابتی برخوردار نبوده و از همین رو برخی آنرا ضد دین معرفی میكنند(قره باغی:22).
5.هیچ انگاری: تلاش جامعه سنّتی عمدتاً برمبنای نظریه مشیّت الهی قرار گرفته بود؛ اما در مكتب مدرنیسم بهجای مشیّت الهی، تفكر پیشرفت مادی قرار گرفت. حال در پستمدرنیسم ، بهجای اعتقاد به نیروی الهی، هیچانگاری و پوچاندیشی نهاده شد(بیات و دیگران:120).
6.نفی عقلانیت: یکی از مهم ترین مولفه های پست مدرنیسم، عقلانیت گریزی و خرد ستیزی آن است. پست مدرنیستها تفاوتی بین خرد ابزاری و خرد جوهری قائل نشده و هر دو را انکار می کنند(کوپر و بارل،1988). نیچه در جایگاه اولین منتقد پست مدرن، با نقد فراگیر عقل، این ادعای روشنگری را رد کرد که عقل می تواند جای نیروی یگانگی بخش سنت و دین را بگیرد. به نظر او عقل نقابی است بر چهره خواست قدرت(حقیقی،26:1381).
7.سطحی گرایی و نفی منشا: منشا عبارتست از سرچشمه هر چیز مورد نظر. پست مدرنیسم به یک معنا عملاً سطحی است؛ نه به این معنی که از تحلیل دقیق اجتناب می کند؛ بلکه از این جهت که به سطح چیزها و پدیده ها می نگرد و خود را محتاج ارجاع به چیزی بنیادی تر نمی داند (کهون،15:1381).
بهرغم تعداد زیاد مفاهیمی که برای شناسایی پستمدرنیسم مورد استفاده قرار گرفته و تعداد زیاد دیدگاههایی که درباره رابطه بین مدرن و پستمدرن ارائه شده، با اینحال میتوان تعدادی از مفاهیم را شناسایی کرد که نشاندهنده نقص در ایدههای جدید هستند (Best and Kellner 1997: 255-8; Alevesson and Skoldberg 2000; Alevesson 2002, 2004). با این وجود نمیتوان گفت پستمدرنیسم مجموعهای از ایدههای منسجم است، بلکه در درون این تعدد و گستردگی تعدادی اندیشه غالب وجود دارد.
ویژگی های کلی پست مدرنیسم از این قرار است:
1- رد روایتهای کلان[3]: روایتهای کلان یا فراروایتها به نظامهای فلسفی عمده یا نظریههای کلان و جامع گفته میشود که ادعا میکنند تمام جوامع و یا حتی نظامهای جهانی را تبیین و توصیف میکنند. نمونههای آن شامل مارکسیسم، نظریه سیستمها و نظریههای اقتصاد آزاد است (Lyotard 1984). پستمدرنیسم چنین نظریههایی را که تبیینهای جهانشمول ارائه میکنند انکار میکند و هیچ جایگاه ممتازی برای آنها در نظر نمیگیرد؛ و بهعنوان داستانها و افسانههای بزرگ درباره زندگی اجتماعی به آنها نگاه میکند که از دیدگاه و علاقه داستانسرا گفته شدهاند و برای این طراحی شدهاند که پایههای ثابت قدرت را حفظ نمایند. علاوه بر این، نظریهپردازان پستمدرن مانند بودریار، لیوتار و فوکو معتقدند که با پایان عصر مدرن، نظریههای اجتماعی مدرن نیز منسوخ شدهاند.
2- رد حقایق مطلق[4]: از آنجا که پستمدرنیسم واقعیتهای اجتماعی را بهعنوان ساختارهای اجتماعی چندگانه در نظر میگیرد که میتوانند اصلاح و بازسازی شوند، بنابراین مفاهیم واقعیت عینی و حقایق مطلق رد شده است. حقیقت و واقعیت در درون معانی گنجانده شدهاند که این معانی بهصورت بینذهنی بین کنشگران اجتماعی بر اساس تجارب زندگی مشترک و ذهنی رد و بدل و مذاکره میشوند. معرفت بهعنوان یک ساختار اجتماعی در نظر گرفته میشود که از طریق گفتگو مبادله میشود. نتیجه این است که تعداد حقایق زیاد است. نه حقایق روزانه و نه حقایق علمی هیچکدام را نمیتوان مطلق دانست. زیرا این حقایق بر مبنای دانش محلی و مبادله شده قرار گرفتهاند. معرفت مطلق دست نیافتنی است و تمام معرفتها نسبی و قابل بحث هستند (Grbich2004: 25).
3- انتقاد از بازنمایی: یکی از ویژگیهای بارز پستمدرنیسم رد این ایده است که زبان انعکاسدهنده و ترسیمکننده واقعیت است. در تجربهگرایی زبان برای توصیف واقعیتهایی درباره جهان که از مشاهده منظم ناشی میشدند مورد استفاده قرار میگرفت. با اینحال، پستمدرنیسم نه تنها معتقد است که چنین واقعیتهایی وجود ندارد، بلکه گفتمان مورد استفاده برای تایید این ایده و روابط ساده را که گفته میشود بین واژهها و اشیاء وجود دارد مورد آزمایش قرار میدهد.
دغدغه پستمدرنیسم این است که چگونه تصویر واقعیت بویژه به شکل نوشته و الکترونیکی/ کامپیوتری بوجود میآید و به جای پرداختن به اینکه این تصاویر چه مفهومی دارند تلاش میکند تا خود تصویر را درک کند.
در پستمدرنیسم بازنمایی بیشتر خطابهگونه[5] است نه توصیفی[6]. محققان واقعیت و یا یافتههای خود را گزارش و توصیف نمیکنند آنها به بحثهای متقاعدکننده درباره معنی متون میپردازند. زبان دیگر نمیتواند آیینه واقعیت و یا ابزاری برای انتقال معانی باشد بلکه بهعنوان ابزاری وابسته به متن، استعاری و تشکیلدهنده واقعیت در نظر گرفته میشود. در نتیجه مرز بین واقعیت و تخیل محو میشود و تمایز بین واقعیت و توهم از بین میرود (Hollinger 1994: 128).
4- محوریت گفتمان: نظریهپردازی پستمدرن شامل تحلیل تفسیری دقیق از متون اجتماعی، توصیفات بصری و نوشتاری از شرکتکنندگان و محققان اجتماعی میشود. متون با دادههای تجربی هم معنا میشوند اما این دادهها فراتر از متون هیچ رابطهای با واقعیت ندارند (Antonio and Kellner 1994: 129). پستمدرنیسم همه چیز را بهعنوان متن تعریف میکند و میخواهد معنی را تعیین کند نه آن را کشف نماید (Rosenau 1992:8). پستمدرنیسم به جای استفاده از شواهد تجربی در گسترش و آزمون تبیینها به گفتگو با محققان و سخنوران میپردازد که میخواهند خود و دیگران را متقاعد کنند (Brown 1994:231).
5- هویتهای تکهتکه شده[7]: این ایده اومانیستی که افراد، دارای تمایلات، انگیزشها و معانی هستند و ضمیری آگاه، منسجم و پویا دارند بهعنوان قوممداری غربی قلمداد میشود. اکنون فرد بهعنوان مجموعهای از هویتهای جداگانه و نه یک هویت مشخص در نظر گرفته میشود. این هویتها ممکن است بهطور غیرقابل پیشبینی مجددا شکل گیرند، تغییر کنند و ناپدید شوند این به معنی مرگ سوژه فردی، مستقل و معنادار است (Alvesson 2004:844).
6- پذیرش نسبیت فرهنگی: نسبیتگرایی واکنشی به عینیتگرایی است. بر اساس عینیتگرایی تعدادی چهارچوب یا شاخص دائمی و غیرتاریخی وجود دارد که در نهایت میتوان برای تعیین ماهیت تعقل، دانش، واقعیت، خوبی و درستی به آنها متوسل شد (Bernstein 1983: 8). در عوض نقش انکارناپذیر خطابه در اظهار به حقیقت و شالوده عینی معرفت مورد قبول قرار میگیرد.
به نظر میرسد معیارهای عینی که بهعنوان مبنایی برای تمایز بین حقیقت و بطلان ارائه شدهاند چیزی جز نوعی از متقاعد کردن نباشند که طراحی شدهاند تا صحت چیزی را نشان دهند. پرداختن به اعتبار و روایی زمینه را برای پرداختن به تنوع در ساختارهای اجتماعی که در طول زمان و در شرایط مختلف تغییر میکند، فراهم میسازد تمام ساختارهای اجتماعی معتبر هستند و هیچ یک بر دیگری برتری ندارد.
پستمدرنیستها تمامی اشکال نسبیتگرایی را تایید میکنند. نسبیتگرایی هیچگونه حقی به اعضای یک فرهنگ نمیدهد تا درباره ارزشها و رسوم فرهنگ دیگر اظهارنظر کنند زیرا معتقد است که هیچ موضعی از نظر فرهنگی بیطرف نیست که انسان بتواند به قضاوت عینی درباره هر چیزی بپردازد چه برسد به فرهنگ دیگر. از آنجا که قضاوتهایی از این دست ساخته میشوند در بهترین حالت باید بر مبنای ارزشهای کلی انسان و در بدترین حالت بر مبنای ارزشهای فرهنگی خاص و نه معیارهای قطعی در نظر گرفته شوند.
روش شناسی پستمدرنیسم:
پستمدرنیسم برنامه پژوهشی خاصی را معرفی نمیکند و در حوزه تحقیق علمی اجتماعی دارای نواقصی است. بسیاری از پستمدرنیستها علاقهای به پیشبرد معرفت و یا تولید چیزی که ارزش نظری کلی داشته باشد ندارند (Alvesson and Skoldberg 2000: 175-6). پژوهش پستمدرنیسم بجای اینکه پژوهش اجتماعی را پژوهشی تلقی کند که به چارچوب نظری مرجع و جستجو برای دستیابی به نتایج منطقی و تفاسیر منسجم میپردازد اقتدار و مرجعیت محقق و خود پژوهش را مسألهساز قلمداد میکند و تلاش میکند تا به دانش چندپاره و تفاسیر چندگانه دست یابد.
بعضی از نویسندگان مانند رورتی (1989) معتقدند پستمدرنیسم دارای جهتگیری انگلی است زیرا همه چیز را محکوم میکند و هیچ راهکاری نیز ارائه نمیدهد. گرچه دیگر نویسندگان استدلال کردهاند که تاثیر پستمدرنیسم در دو جهت متفاوت بوده است که روزنائو (Rosenau1992) این دو جهت را شکاک و مثبت[8] و بست و کلنر (Best and Kellner 1997) آنها را افراطی و منطقی[9] توصیف کردهاند.
نوع شکاک آن عوامل «منفی» را ترویج میدهد بر این اساس که اثبات حقیقت غیرممکن است. بازنمایی تبدیل به موضوعی برای تحمیل معنی ارادی به اشیاء میشود و پژوهش وسیلهای برای ساختزدایی[10] میشود ¼ چنین رویکردی شدیدا کار تجربی را دستکم به مفهوم رایج و مثبت نفی میکند.
پستمدرنیسم «مثبت» نیز ایده حقیقت و اعتبار را زیر سوال میبرد اما دیدگاه مثبتتری نسبت به پژوهش اجتماعی دارد ¼ این نوع پستمدرنیسم در نقطه مقابل با کار تجربی و یافتههای تجربی قرار ندارد، اما مسائلی از قبیل توصیف، تفسیر و اقتدار و مرجعیت محقق مسألهساز میشوند (ALvesson 2004: 845).
بهرغم اینکه پستمدرنیسم هیچ دستورالعملی در مورد پژوهش ندارد اما تاثیر عمیقی بر پژوهش اجتماعی داشته است در مورد روال پژوهش، این دیدگاه که جمعآوری دادهها به توصیف و درک پدیدههای اجتماعی و فرهنگی میانجامد جای خود را به تاکید بر ساختارهای اجتماعی شرکتکنندگان و محقق میدهد و بر گفتمانی که در محیطهای محلی تنگ دامنه روی میدهد، گفتمان واقعیتها و هویتهای چندگانه را خلق و حفظ میکند و میتواند مورد تفاسیر مختلف قرار گیرد، تاکید میکند.
برای مثال مصاحبه بهعنوان گزارش ساده از واقعیت و یا مکانی برای بیان مفاهیم و تجارب مصاحبهشوندگان قلمداد نمیشود، بلکه بهعنوان محیط محلی دیده میشود که در آن گفتمانهای مسلط افراد و واکنشهای آن را بوجود میآورد. قومنگاریها کمتر بهعنوان گزارشهای ارجاعی فرهنگهای دیگر بر اساس کار پژوهشی دقیق قلمداد میشوند بلکه بیشتر بهعنوان متون داستانی دیده میشوند که در آن نویسندگی و ساختارهای اشیاء مورد مطالعه بهعنوان پدیدههای خارجی بررسی میشود. پژوهش اجتماعی که از پستمدرنیسم الهام میگیرد. به جای یافتن معانی و الگوها و نتیجهگیری قطعی نشاندهنده عدم قطعیت است و به صداهای چندگانه اجازه خودنمایی میدهد و میتوان برداشتهای دیگری از آن نمود. (Alvesson 2004: 845)
با وجود پذیرش پیچیدگی جهان اجتماعی و ویژگی مکانی و دیدگاهی معرفت، برخی ویژگیهای پستمدرنیسم توسط منتقدان یا نئوواقعگرایان (Sayer 2000) و بسیاری از فمینیستها رد شدهاند (برای مثال Farganis 1994; Ramazanoglu and Holland: 2002).
فمینیستها نیازی به رد اندیشه پستمدرن یا نادیده گرفتن انتقادات از مفاهیم جدید روششناسی ندارند اما قبول آزادی مولد و سودمند را که پستمدرنیسم پیشنهاد میکند، معرفتشناسی یا مسائل مربوط به ارتباط بین معرفت، قدرت، ایدهها، تجارب و واقعیت را نایده نمیگیرد. اندیشمندان فمینیست و پستمدرن هنوز دغدغههای متفاوتی دارند (Ramazanoglu and Holland 2002: 103).
بویژه سیِیر (2000: 30) استدلال کرده است که بهرغم تمام بحثهای مطرح شده از سوی پستمدرنیسم، با پذیرش جهتگیری مثبت هنوز میتوان به دانش معتبر دست یافت.
جهتگیری ضد علمی شدیدی که در آثار پستمدرنیستها وجود دارد باعث شده محققان اجتماعی رویکردهایشان در پژوهش اجتماعی را دقیقا مورد بررسی قرار دهند. سه شیوه ممکن برای واکنش وجود دارد نخست، آنکه دست از تمام امیدها برای ارائه درک نظاممند از زندگی اجتماعی بکشیم و مثلا به جای آن به نوشتن رمان بپردازیم که این موضوع شکستپذیری[11] است، دوم، اینکه داعیههای پستمدرن را بپذیریم و با پیامدها و محصولات آن اظهار رضایت کنیم که این موضع وارونه[12] است. و یا اینکه بهعنوان راهحل سوم، آن دسته از انتقادات هستیشناختی و معرفتشناختی پستمدرنیسم از علم مدرن را که اجتنابناپذیر هستند بپذیریم مثل اعتقاد به واقعیتهای چندگانه و بهصورت اجتماعی برساخته شده که دارای شرایط خاص هستند و یا نیاز به شناسایی ماهیت موقتی معرفت با محدودیتهای زمانی و مکانی آن و نقش محقق در تولید معرفت. بنابراین لازم است که با آرزوهای محدود خود را در مورد نتایج پژوهش و تولید معرفت رضایت دهیم که این موضوع اصلاحگرایی[13] است.
راهحلهای دیگر اخیرا از پارادایمهای پژوهش واقعگرایی اجتماعی (و یا دستکم از مدلی که هستیشناسی ژرفانگر واقعگرا و معرفتشناسی نئوواقعگرایی را پذیرفته است) و از نظریه پیچیدگی اخذ شدهاند. در حالیکه این موضوع را پذیرفتهاند که نیاز است که تبیینها پیچیدهتر باشد و معرفت موقتیتر از آن است که سنتهای اولیه علم به آن معتقد بود اما در عین حال دیدگاه نسبی معرفت که مورد حمایت پستمدرنیسم است مورد پذیرش قرار نگرفته است.
از نظر روش شناسی نیز آنها تبیین های علمی پوزیتویستی را، تبیین هایی مخدوش و نارسا می دانند(بنیامین،1992). این رویکرد در دستاورد های علمی و وجود عینیت شک می کنند وآنها به برخی روش های تفسیر گرا و تاویلی تاکید می کنند. از نظر آنان تنها روش شناسی ممکن، روش شناسی پست پوزیتویستی و یا ضد پوزیتویستی است. این روش شناسی باید مبتنی بر تحلیل ساختار شکنی و افشای متن باشد. ساختار شکنی صرفاً نواقص و تضادهای متن را به نمایش می گذارد(ویس و همکاران،1997 ،روژک،1998).
نقدی که بر روش شناسی پست مدرن وارد می شود این است که این پارادایم، روش شناسی مشخص و متمایز ندارد از نظر آنها علم دانشی است روایتی یا داستان سرایانه، اسطوره ای، سنتی و نوعی آداب و رسوم(هورنسی،10:1996).
بنابراین از نظر پست مدرنها تبیین های برگرفته از چنین روش شناسی، تبیین هایی مخدوش می باشند و در فرآیند مشروعیت تبیین ها، از طریق تجربه اجتماعی و به واسطه فقدان تمایز بین برخی استدلالها و مشاهدات، همواره تبیین درست واقعیات آسیب می بیند و نارساست.(بنیامین،1992). از لحاظ فلسفی، رویکرد پست مدرنیستی مبتنی بر شک گرایی منظم به رویکردهای نظری جاافتاده در علم پوزیتویستی و حتی سایر روایتهای علمی است. این رویکرد با شک در دستاورد های علمی بر این باور است که هیچ عینیت حقیقی وجود ندارد و روش علمی ممکن نیست (ویس و همکاران،2:1997).
آنها به برخی روش های تفسیر گرا و تاویلی تاکید می کنند. از نظر آنان تنها روش شناسی ممکن، روش شناسی پست پوزیتویستی و یا ضد پوزیتویستی است. این روش شناسی بر این باور است که هرگونه تفسیری در مورد عینیت واقعیات اجتماعی باید مبتنی بر تحلیل ساختار شکنی و افشای متن باشد. ساختار شکنی به عنوان یک فن بررسی و پژوهش، درصدد حل ناسازگاری های متنی نیست بلکه صرفا نواقص و تضادهای متن را به نمایش می گذارد (ویس و همکاران،1997،روژک،1998).
انتقادات:
(1) نظرية اجتماعي پسامدرن به خاطر عدم پايبندياش به معيارهاي علمي مدرن ــ معيارهايي كه پسامدرنيستها از آنها دوري ميجويند ــ مورد انتقاد واقع ميشود. به نظر مدرنيستهاي علممدار، فهم صحت استدلالهاي پسامدرنيستها غيرممكن است. به تعبيري رسميتر، تقريباً هر آنچه را كه پسامدرنيستها براي گفتن دارند، مدرنيستها به منزلة ادعاهاي ابطالناپذير در نظر ميگيرند، يعني نميتوان عدم صحت آنها را به ويژه با تحقيق تجربي اثبات نمود (فراو، 1991؛ كيومر، 1995). البته در اين انتقاد، فرض بر وجود يك نوع مدل علمي، وجود واقعيت، وجود حقيقت و وجود نوعي تلاش براي يافتن آن حقيقت است. طبعاً تمام اين انتقادات از سوي پسامدرنيستها رد ميشود.
(2) از آنجا كه دانش توليدشده توسط پسامدرنيستها را نميتوان در بدنة افكار علمي جاي داد،
پس شايد بهتر است كه نظرية اجتماعي پسامدرن را به عنوان ايدئولوژي قلمداد كنيم (كيومر، 1995). در اين صورت، ديگر اين قضيه مهم نيست كه آيا اين افكار صحت دارند يا نه، بلكه تنها چيزي كه اهميت دارد اين است كه آيا ما به آنها باور داريم يا نه. آنهايي كه به يك رشته افكار باور و ايمان دارند ديگر دليلي براي اين استدلال نميبينند كه افكار خود را بهتر يا بدتر از هر رشته افكار ديگري بدانند.
(3) از آنجا كه پسامدرنيستها در بند هنجارهاي علم نيستند، براي انجام هرآنچه دلشان ميخواهد و براي «بازي» با افكار گوناگون آزادي عمل دارند. آنها كليگوييهاي گستردهاي را غالباً بدون جرح و تعديل ارائه ميدهند. گذشته از اين، نظريهپردازان اجتماعي پسامدرن در بيان مواضعشان، خود را به اظهارات بيطرفانة علمگرايان مدرن محدود نميکنند. ماهيت افراطي بخش عمدهاي از گفتمان پسامدرن، پذيرش اصول اعتقادي آنها را براي افرادي كه در بيرون از چشمانداز پسامدرني قرار دارند، دشوار ميسازد.
(4) افكار پسامدرني اغلب مبهم و انتزاعي هستند، يعني پيوند دادن آنها با جهان اجتماعي اگر نه غيرممكن لااقل دشوار است (كلهون، 1993). حتي معاني مفاهيم پسامدرني معمولاً در طول يك كار پسامدرنيستي نيز تغيير مييابند، اما خوانندة آن متون كه از معاني اصلي بياطلاع است، از هيچگونه تغييري آگاه نيست.
(5) نظريهپردازان اجتماعي پسامدرن با وجود انتقاداتشان به ابرروايتهاي نظريهپردازان مدرن، گونههاي خاص خودشان را از يكچنين روايتهايي ارائه ميكنند. براي مثال، جيمسون اغلب به كاربرد ابرروايتهاي ماركسيستي و تمامیتبخشیها متهم ميشود.
(6) نظريهپردازان اجتماعي پسامدرن اغلب در تحليلهايشان نقدهايي از جامعة مدرن به دست ميدهند، اما اعتبار اين نقدها مورد ترديد است، زيرا عموماً فاقد يك مبناي هنجاري براي داوري هستند.
(7) پسامدرنيستها با توجه به طرد فاعل شناسا و فاعليت، معمولاً فاقد يك نوع نظريه دربارة عامليت هستند.
(8) نظريهپردازان اجتماعي پسامدرن در انتقاد از جامعه گوي سبقت را از همه ربودهاند، اما آنها فاقد هرگونه بينشي دربارة جامعة مطلوب هستند.
(9) نظرية اجتماعي پسامدرن به بدبيني عميقي ميانجامد.
(10) گرچه نظريهپردازان اجتماعي پسامدرن با چيزي كلنجار ميروند كه خودشان قضاياي اجتماعي عمـده ميانگارند، امـا اغلب از آنچه كـه بسياري آنها را مسائل اسـاسـي عصـر مـا تلقي ميكنند، چشم میپوشند.
(11) هر چند، فمينيستهايي هستند كه از پسامدرنيسم هواداري ميكنند، اما آنها نيز انتقادات بسيار شديدي را بر نظرية اجتماعي پسامدرن وارد كردهاند. فمينيستها معمولاً به پسامدرنيستها به خاطر طرد فاعل شناسا، مخالفت با مقولههاي جهانشمول و ميانفرهنگي (مانند جنسيت و ستمگري جنسيتي)، توجه افراطي به تفاوت، طرد حقيقت و ناتواني آن در تدوين يك نوع دستورالعمل سياسي- انتقادي اعتراض دارند. (ریتزر،856:1393)
ارزیابی و جمع بندی:
جامعهشناسي امروزه با وضعيتي روبرو است كه برخي از رشتهها، به ويژه علوم انساني، در دهة پيش با آن روبرو بودند:
لحظة پسامدرن فرا رسيده و روشنفكران، هنرمندان و اهالي فرهنگ را حيران و سرگردان گذاشته است كه آيا بايد سوار اين موج شده و به اين کاروان شادي بپيوندند، يا بر ساحل نشسته و منتظر بمانند تا اين موج زودگذر جديد در گرداب مد فرهنگي ناپديد شود. (كلنر، b1989: 2-1)
گرچه بسياري از جامعهشناسان و برخي از نظريهپردازان جامعهشناسي، هنوز نظرية اجتماعي پسامدرن را يك هوس زودگذر ميانگارند (و برخي ديگر اين جريان را بيشتر به يك کاروان شادي شبيه ميدانند تا يك کوشش جدي دانشپژوهانه)، اما واقعيت اين است كه نظريهپردازان جامعهشناسي، ديگر نميتوانند نظرية اجتماعي پسامدرن را ناديده بگيرند (داندانيو، 2001). در نظرية اجتماعي معاصر، پسامدرنيسم «داغترين بازي موجود در بازار» بوده است (كلنر، b1989: 2). در واقع، پسامدرنيسم چنان داغ بوده است كه دستكم يكي از نظريهپردازان تأکيد كرده است كه ما ديگر اين اصطلاح را به كار نميبريم، زيرا «از فرط کاربرد، فرسوده» شده است (لمرت، 1994: 142). بدين معنا كه اين اصطلاح هم از سوي هوادارانش و هم از سوي مخالفانش و نيز در خلال بحث متشنج ميان آنها، بيش از اندازه بهكار گرفته شده است.
هستند كساني كه معتقدند نظرية اجتماعي پسامدرن، به ويژه در اشکال راديکالتر آن، گزينهاي به دست ميدهد که با نظرية جامعهشناسي قابل مقايسه و ارزيابي نيست. به يك معنا، اين رويکرد را نميتوان يك نظريه، دستكم در معناي متعارف اين واژه به شمار آورد. در آغاز اين كتاب نظرية جامعهشناسي را چنين تعريف كرديم: «‘افكار بزرگ’ جامعهشناختي كه از بوته آزمون زمان موفق بيرون آمدهاند (يا بخت آن را دارند)، همان نظامهاي فكري كه با مباحث عمدة اجتماعي و پديدههاي دامنگستر ارتباط پيدا ميكنند». به نظر ميرسد كه انديشههاي راديکال متفكر پسامدرنيستي چون بودريار با اين تعريف کاملاً همخواني دارند. بيگمان بودريار شماري از «افکار بزرگ» (شبيهسازيها، فوقواقعيت، مبادلة نمادين و فريبندگي) را ارائه ميدهد. اينها افکاري هستند كه نويد مقاومت در برابر آزمون زمان را نشان ميدهند. از سوي ديگر، بودريار هم به مباحث اجتماعي عمده (براي مثال، نظارت رسانههاي جمعي) ميپردازد؛ افکار او حاوي دلالتهايي براي بخش مهمي از جهان اجتماعي، اگر نه تمام آن، هستند. بدينسان، ميتوان گفت كه بودريار ارائهگر نوعي نظرية جامعهشناختي است و اگر بتوان دربارة بودريار چنين چيزي گفت، مسلماً دربارة جيمسون و بسياري ديگر از پسامدرنيستها نيز ميتوان چنين اظهار نظري کرد.
تهديد واقعي نظرية اجتماعي پسامدرن بيش از آنکه در جوهر آن باشد، در شکل آن نهفته است. پسامدرنيستها با طرد ابرروايتها، بيشتر آنچه را كه ما معمولاً نظرية جامعهشناسي ميانگاريم، رد ميكنند. بودريار (و پسامدرنيستهاي ديگر) ارائهکنندة ابرروايتها نيستند، بلكه بيشتر تكهپارههايي از افكار گوناگون را ارائه ميدهند كه غالباً باهم در تناقض هستند. اگر امروز پسامدرنيستها برنده شوند، فردا نظرية جامعهشناسي بسيار متفاوت از آن چيزي خواهد بود که امروزه ميبينيم. اما حتي اگر شکل آن تقريباً فهمناپذير باشد، محتوايش ايدههاي مهم و دامنگستري را دربارة قضاياي اجتماعي در بر خواهد گرفت.
صرفنظر از اينکه آينده چه شکلي به خود بگيرد، در حال حاضر نظريهپردازان اجتماعي پسامدرن انديشههاي مهم و مهيج بيپاياني را ميپرورانند. نميتوان به راحتي از اين انديشهها گذشت و اگر آنها بتوانند در جامعهشناسي جا بيافتند، ممکن است نظرية جامعهشناسي را به مسيرهاي جديد و پيشبينينشدهاي سوق دهند.
منابع:
احمدی، بابک(1393)، معمای مدرنیته، تهران، نشر مرکز، چاپ نهم
اسمارت، بری(1385) میشل فوکو، ترجمه لیلا جوافشانی حسن چاوشیان،، تهران،نشر اختران
باومن، زیگموند (1389)، اشارت های پست مدرنیسم، ترجمه حسن چاوشیان، تهران، نشر ققنوس
بودریار، ژان(1389) جامعه مصرفی: اسطوره ها و ساختارها، ترجمه پیروز ایزدی، تهران، نشر ثالث، چاپ دوم، تهران
بودريار، ژان(1381)، در سايه اکثريتهاي خاموش، ترجمه پيام يزدانجو، تهران، نشرمرکز
بودريار و ديگران(1374)، وانموده ها سرگشتگي نشانهها(نمونههايي از نقد پسامدرن)، ترجمه ماني حقيقي،تهران،نشر مرکز
تاجيك، محمدرضا( 1378). فرا مدرنيسم و تحليل گفتمان، تهران،نشر فرهنگ اسلامي، چاپ اول.
پاپنهایم، فریتس(1387) ،از خودبیگانگی انسان مدرن،ترجمه مجید مددی، تهران،نشر آگه
جان بارت، دانلد بارتلمه، تامس پینچن، دان دلیلو، رابرت کوور، جان هاکز، رانلد سوکهنیک، ویلیام گس، ریچارد براتیگان، ریموند فدرمن و خولیو کورتاسار (1392)، پسامدرنیست ها-داستان و شناخت نامه، ترجمه علی معصومی، تهران، نشر بوتیمار
جهانبگلو، رامين ( 1378)، مدرنيته، دموكراسي و روشنفكران، تهران، نشرمركز ، چاپ دوم
جهانبگلو، رامین(1384) موج چهارم،، ترجمهٔ منصور گودرزی، تهران، نشر نی، چاپ چهارم
چایلدز، پیتر(1393)، مدرنیسم، ترجمه رضا رضایی، تهران،، نشر ماهی،چاپ پنجم
دریفیوس، هیوبرت، رابینو، پل(1379) میشل فوکو فرا سوی ساختارگرایی و هرمنوتیک، ترجمه حسین بشیریه، تهران، نشرنی، چاپ چهارم
رتيزر، جورج ( 1393). نظريه جامعه شناسي، ترجمه هوشنگ نایبی، تهران، نشر نی
فردریک جیمسن، ایرا چرنوس، جیسن برگر، تانر میرلز(1391) پسامدرنیسم و جامعه مصرفی، ترجمه وحید ولی زاده، تهران، نشر پژواک
فوکو،میشل(1387)تاریخ جنون، ترجمه فاطمه ولیانی، تهران،نشر هرمس،چاپ ششم
فوکو،میشل(1383)اراده به دانستن، ترجمه نیکوسرخوش و افشین جهاندیده ، تهران،نشرنی، چاپ سوم
فوکو،میشل(1387)دانش و قدرت،ترجمه محمد ضمیران، تهران، نشر هرمس،چاپ سوم
فوكو، ميشل(1378)، نظم گفتار، ترجمه باقرپرهام، تهران، نشر آگاه، چاپ اول
كهون، لارنس(1381)، متن هايي برگزيده از مدرنيسم تا پست مدرنيسم، ترجمه عبدالكريم رشيديان، تهران، نشر ني
گيلاسيان، روزبه(1389)، فلسفه در خيابان (عبور از فوکو و بودريار)، تهران،نشر روزبهان
لچت، جان(1378)، پنجاه متفکر بزرگ معاصر از ساختارگرايي تا پسا مدرنيته، ترجمه محسن حکيمي، تهران، خجسته، چاپ دوم
لش، اسکات(1383)، جامعه شناسی پست مدرنیسم، ترجمه شاپور بهیان،تهران، نشر ققنوس
لين، ريچارد جي، (1387)، ژان بودريار، ترجمه مهرداد پارسا، تهران، نشر فرهنگ صبا
مک هیل، برایان(1393) داستان پسامدرنیستی، ترجمه علی معصومی، تهران، نشر ققنوس
مورفسکی، استفان (1389)، دردسر های پسا مدرنیسم، ترجمه منیژه نجم عراقی، تهران، نشر بازتاب نگار
نوذري، حسينعلي (1379)، پست مدرنيته و پست مدرنيسم، تهران، نشر نقش جهان، چاپ اول.
هاروی، دیوید(1393)، وضعیت پسامدرنیته، ترجمه عارف قوامی مقدم، تهران، نشر پژواک
هیکس، استیون(1391) توضیح پست مدرنیسم، ترجمه خاطره ظهرابی، فرزانه احسانی، تهران، نشر پژواک
وارد، گلن(1393) پست مدرنیسم، ترجمه قادر فخر رنجبری، ابوذر کرمی، تهران، نشر ماهی، چاپ پنجم
وارد، گلن، (1384) پست مدرنيسم، ترجمه علي مرشدي زاد، تهران، نشر قصيده سرا
References
Alvesson, M. 2002. Postmodernism and Social Research. Buckingham: Open University Press.
____2004. ‘Postmodernism’, in M.S LewisBeck, A. Bryman and T. F. Liao (eds) The SAGE Encyclopedia of Social Research Methods, pp. 842-6. Thousand Oaks, Calif.: Sage.
____and K. Skoldberg. 2000. Reflexive Methodology: New Vista for Qualitative Research. London: Sage.
Antonio, R. J. and D. Kellenr. 1994. ‘The future of social theory and the limits of postmodern critique’, in D. R. Dickens and A. Fontana (eds), Postmodernism and Social Inquiry, pp. 127-52. London UCL Press.
Archer, M. S. 2003. Structure, Agency and the Intenal Conversation. Cambridge: Cabridge University Press.
_____R. Bhaskar, A. Collier, T. Lawson and A. Norrie (eds)> 1998. Critical Realism: Essential Readings. London: Routledge.
Bauman, Z. 1978. Hermeneutics and Social Science. London: Hutchinson.
_____1989. 'Hermeneutics and Modern Social Theory', in D. Held and J.B. Thompson (eds), Social Theory of Modern Societies: Anthony Giddens and his Critics, pp. 34-55. Cambridge: Cambridge University Press.
_____1990. 'Philosophical Affinities of Postmodern Sociology', Sociological Review 38:411-44.
Cohen, P.S. 1968. Modern Social Theory. London: Heinemann.
Dickens, D. R. and A. Fontana (eds). 1994 Postmodernism and Social Inquiry. London: UCL Press.
Milton Keynes: Open University Press.
_____1990. ‘Feminism, science, and the anti-enlightment critiques’, in L. J. Nicholson (ed.), Feminism/ Postmodernism, pp. 83-106. New York: Routledge.
Hollinger, R. 1994. Postmodernism and the Social Sciences: A Thematic Approach. Thousand Oaks, Calif.: Sage.
Lyotard, J. F. 1984. The Postmodern Condition: A Report on Knowledge. Mineapolis: University of Minnesota Press.
Nicholson, L. J. (ed.). 1990. Feminism/Postmodernism. New York: Routledge.
Rosenau, P. M. 1992. Post-modernism and the Social Sciences: Insights, Inroads and Intrusions. Princeton: Princeton University Press.
Seidman, S. (ed.). 1994. The Postmodern Turn: New Perspectives in Social Theory. Cambridge: Cambridge University Press.
[1]- Irrationalism
[2]- Nihilism
[3]. Grand narratives
[4]. absolute truths
[5]. rhetorical
[6]. reportorial
[7]. fragmented identities
[8]. skeptical or affirmative
[9]. extreme or moderate
[10]. deconstruction
[11]. defeatist stance
[12]. converted stance
[13]. reformist stance
درباره وب

۱۸ سال پیش با چند نفر از دوستان شروع به وبلاگ نویسی کردیم و می خواستیم جهان پیرامون خود را تغییر دهیم اما خیلی زود فهمیدیم تغییر خودمان هم بسیار سخت است برای اینکه در هیاهوی روزمرگی گم نشویم و فکر و اندیشه امان یخ نزند دوباره برگشتیم و سعی می کنیم هر از چندی مطلبی بنویسیم باشد که در دنیای خرد نقشی زده باشیم.
علی افشاری
دکتری جامعه شناسی اقتصادی و توسعه
مدیر کل نیروی انسانی و پشتیبانی سازمان بهزیستی کشور
مدرک کارشناسی (علوم اجتماعی-پژوهشگری) خود را از دانشگاه خوارزمی تهران و مدرک کارشناسی ارشد (جامعه شناسی) خود را از دانشگاه علامه طباطبایی تهران و دکترای جامعه شناسی اقتصادی و توسعه را از دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکز اخذ نمودم. پس از استخدام رسمی در سال ۱۳۹۰ در سازمان اداری و استخدامی کشور به عنوان رئیس گروه برنامه ریزی و نظارت آزمون ها و مصاحبه های استخدامی این سازمان منصوب شدم و از اردیبهشت ۱۴۰۱ به مدیر کلی توسعه سرمایه انسانی و تشکیلات سازمان بهزیستی کشور منصوب شده و مشغول به خدمت می باشم.
از مهمترین سوابقم کارشناس سازمان ملی جوانان و کارشناس پژوهشی مرکز افکارسنجی نهاد ریاست جمهوری می باشد.
تدریس در دانشگاه پیام نور، اجرای 16 طرح پژوهشی در شهرداری تهران، و نگارش چندین مقاله در مجلات علمی کشور از دیگر سوابق می باشد.
فال حافظ
رتبه الکسا
ویژه ماه اسکین
لینک دوستان
ساعت
تاريخ : دوشنبه ششم مهر ۱۳۹۴ | 13:25 | نویسنده : علی افشاری |
آخرین مطالب
جستجو
ذکر ایام هفته
ربات مترجم
آرشیو مطالب
حامیان ماه اسکین
امکانات وب
