مقدمه:
توسعه را میتوان وسیله ای برای رسیدن به اهداف توسعه ای یک ملت و نیز ترغیب به رشد اقتصادی، برابری اجتماعی و خودکفایی ملی دانست .( Corbridge2000: 28)
توسعه در برگیرندۀ هویت یک فرهنگ، اعتماد به نفس، درجات مهمی از استقلال، ارضاء نیازهای بنیادی، قابلیت پذیرش آینده، تغییرات فکری و اجتماعی است که به اعضای یک جامعه توانایی پیش بردن اشکال انسانی تری از زندگی را که متناسب با آن جامعه بوده و توسط منابع آن حاصل میگردد، اعطاء می کند (2000:98 Corbridge).
در حوزۀ مطالعات توسعه، چهار تغییر فاحش تأثیر گذار بوده است: رشد جمعیت جهان، سقوط امپراطوری های رسمی و استقرار دولت های ملی، تغییرات اقتصادی و روابط تجاری گسترده، و تغییرات سیاسی بعد از جنگ جهانی دوم و ارائه ایدئولوژی توسعه ملی (Preston1985:168).
اصطلاح توسعه به صورت فراگیر پس از جنگ جهانی دوم مطرح شده است. واژۀ توسعه در لغت به معنای خروج از «لفاف» است. در قالب نظریۀ نوسازی، لفاف همان جامعۀ سنتی و فرهنگ و ارزشهای مربوط به آن است که جوامع برای متجدد شدن باید از این مرحلۀ سنتی خارج شوند. در تعریف توسعه نکاتی را باید مدّنظر داشت که مهم ترین آنها عبارتند از اینکه اولاً، توسعه را مقولۀ ارزشی تلقی کنیم، ثانیاً آن را جریانی چند بعدی و پیچیده بدانیم، ثالثاً، به ارتباط و نزدیکی آن با مفهوم بهبود توجه داشته باشیم. دانشمندان علوم اجتماعی از توسعه تعاریف متعددی ارائه کرده اند که به برخی از آنها اشاره می کنیم.(ازکیا، 1381).
مایکل تودارو معتقد است که توسعه را باید جریانی چند بعدی دانست که مستلزم تغییرات اساسی در ساخت اجتماعی، طرز تلقی عامۀ مردم و نهادهای ملی و نیز تسریع رشد اقتصادی، کاهش نابرابری و ریشه کن کردن فقر مطلق است. توسعه در اصل باید نشان دهد که مجموعۀ نظام اجتماعی، هماهنگ با نیازهای متنوع اساسی و خواسته های افراد و گروههای اجتماعی در داخل نظام، از حالت نامطلوب زندگی گذشته خارج شده و به سوی وضع یا حالتی از زندگی که از نظر مادی و معنوی بهتر است، سوق می یابد. (ازکیا 1381)
برنشتاین می گوید: تلاش برای ایجاد توسعه بار ارزشی به همراه دارد که کمتر کسی با آن مخالف است. اشتیاق برای غلبه بر سوءتغذیه، فقر و بیماری که از شایع ترین و مهم ترین دردهای بشری هستند از جمله اهداف توسعه به شمار می رود.
دادلی سیرز رئیس مؤسسۀ اطلاعات توسعه ای دانشگاه ساسکس توسعه را جریانی چند بعدی می داند که تجدید سازمان و سمت گیری متفاوت کلی نظام اقتصادی – اجتماعی را به همراه دارد. به عقیدۀ وی توسعه علاوه بر بهبود میزان تولید و درآمد، شامل دگرگونی اساسی در ساختهای نهادی، اجتماعی اداری و همچنین ایستارها و وجه نظرهای مردم است. توسعه در بسیاری از موارد حتی عادات و رسوم و عقاید مردم را نیز در بر می گیرد.
در برخی از تعاریف به ابعاد رفاهی و فقرزدایی توسعه توجه شده است. آنچنان که گونارمیردال می گوید توسعه یعنی فرآیند دور شدن از «توسعه نیافتگی» یعنی رهایی از چنگال فقر. راه رسیدن بدین مقصود و شاید آنچه که عملاً موجب کامیابی در این راه شود عبارت است از برنامه ریزی به منظور توسعه؛ و یا اینکه بروگفیلد می گوید: فرآیند عام در این زمینه این است که توسعه را برحسب پیشرفت به سوی اهداف رفاهی نظیر کاهش فقر، بیکاری و کاهش نابرابری تعریف کنیم و یا اینکه گفته شده توسعه در معنای جامع آن، مشتمل بر فرآیند پیچیده ای است که رشد کمی و کیفی تولیدات و خدمات و تحول کیفیت زندگی و بافت اجتماعی جامعه و تعدیل درآمد و زدودن فقر و محرومیت و بیکاری و تأمین رفاه همگانی و رشد علمی و تکنولوژی درون زا در یک جامعۀ معین را در بر می گیرد.(ازکیا 1381).
در مواردی هم توسعه به عنوان نوعی حرکت تاریخی و گذرا از یک مرحلۀ تاریخی به مرحله ای دیگر تعریف شده است. در این بین توسعه عبارت است از حرکت جامعه از یک مرحله تاریخی و توفیق آن در ورود همه جانبه به مرحله ای دیگر از تاریخ. به عبارت دیگر توسعه به مفهوم علمی آن عبارت است از مرگ تدریجی نظام کهن و تولد و رشد تدریجی نظام تازه از زندگی؛ که این نظام جدید خود مرحله و شرایط تاریخی تازه ای برای جامعه خواهد بود.
از لحاظ تاریخی پژوهشگران قرن نوزدهم توسعه را در بیان تاریخ انسان به کار می بردند. اسپنسر و مارکس معتقد بودند که جوامع انسانی از مراحلی (پایین تر) به مراحل (بالاتر) در حرکت هستند. این حرکت با چند قانون کلی و عمومی در مسیری مستقیم است؛ هر جامعه ای از این مراحل یا گذشته و یا در حال گذشتن است و یا اینکه این مراحل یکنواخت را طی خواهد کرد. به بیان دیگر، آنها در جستجوی کشف قوانین کلی برای چنین توسعه ای بودند. این دستاوردهای کلی و جهانی از تاریخ انسان با خوش بینی همراه بوده است؛ حتی بعضی از این پژوهشگران «مرحلۀ اول» تاریخ بشر را به کمال مطلوب رسانیده بودند و اکثراً اعتقاد داشتند که گذار از یک مرحله به مرحلۀ دیگر موجب پیشرفت انسان در جهان مختلف خواهد شد چه در زمینۀ مادی و چه در زمینۀ فرهنگی و عقلایی کردن انسان. لازم به ذکر از است توسعه را باید از توسعه لیبرالیستی و تک خطی مورد نظر متفکران مکتب نوسازی جدا کرد.
توسعه اقتصادی: توسعۀ اقتصادی از مفاهیمی است که اغلب با مفهوم رشد اقتصادی یکی شمرده می شود، در حالی که بین این دو مفهوم تفاوتهای قابل ملاحظه ای وجود دارد. رشد اقتصادی در بردارندۀ شاخص های کمّی اقتصادی است. لکن توسعۀ اقتصادی متضمن فرآیندهای پیچیده تری است، به گونه ای که این مفهوم به مفاهیمی چون تغییر و تحولات اقتصادی نزدیکتر است تا مفهوم رشد اقتصادی در مورد این مفهوم نیز شاهد تعاریف متعددی هستیم که به چند مورد آن اشاره می کنیم.
از نظر پیتر دورنر توسعۀ اقتصادی عبارت است از بسط امکانات و پرورش قابلیت بشری که برای جلوگیری از فقر، ضروری می باشد. تقلیل دامنۀ فقر عمومی، بیکاری و نابرابری ملازم با توسعۀ اقتصادی هستند.(جرالد، 1378).
در مجموع می توان گفت توسعۀ اقتصادی فرآیندی است که در طی آن شالوده های اقتصادی و اجتماعی جامعه دگرگون می شود به طوری که حاصل چنین دگرگونی و تحولی در درجۀ اول کاهش نابرابری های اقتصادی و تغیراتی در زمینه های تولیدی، توزیع و الگوهای مصرف جامعه خواهد بود. در این مبناست که گفته شده برای آنکه توسعۀ اقتصادی پدید آید، لزوماً باید شبکه ای به هم پیوسته، متشکل از مجموعه محصولات و درآمدها، با توجه به منابع و کلیه موجودیهای داخلی، و با در نظر گرفتن وابستگی های متقابل با دیگر کشورها پدید آورد. لیکن، برای اخذ چنین نتیجه ای و همچنین به منظور توزیع عادلانۀ درآمد ملی و بهبود سطح زندگی ملت، باید به استقرار ساختار و نهادهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی منطبق با شرایط جدید پرداخت. انطباق رفتارها، طرز تفکرها و نقشهای اجتماعی نیز به نوبۀ خود باید مطمح نظر قرار گیرد. چه، توسعۀ الزاماً متضمن توسعۀ اجتماعی و ترقی جامعه به عنوان مجموعه ای زنده می باشد. اصلاحات اساسی، تبدلات نهادی و دگرگونی های طرز تفکر نیز اغلب برای به دست آوردن چنین آهنگی در ترقی، ضروری به نظر می رسند.(اسملسر: 1381).
توسعۀ اجتماعی: توسعۀ اجتماعی از مفاهیمی است که با چگونگی و شیوۀ زندگی افراد یک جامعه پیوندی تنگاتنگ دارد و در ابعاد عینی بیشتر ناظر بر بالا بردن سطح زندگی عمومی از طریق ایجاد شرایط مطلوب و بهینه در زمینه های فقرزدایی، تغذیه، بهداشت، مسکن، اشتغال، آموزش و چگونگی گذران اوقات فراغت می باشد. براین مبناست که گفته شده «منظور از توسعۀ اجتماعی اشکال متفاوت کنش متقابلی است که در یک جامعۀ خاص همراه با توسعۀ تمدن رخ می دهد. توسعۀ اجتماعی و توسعۀ فرهنگی جنبه های مکمل و پیوستۀ یک پدیده اند و هر دو نوع الزاماً به ایجاد وجوه تمایز فزایندۀ جامعه منجر می شود.
پس توسعۀ اجتماعی در پی ایجاد بهبود در وضعیت اجتماعی افراد یک جامعه است که برای تحقق چنین بهبودی در پی تغییر در الگوهای دست و پاگیر و زاید رفتاری، شناختن و روی آوردن به یک نگرش، آرمان و اعتقاد مطلوب تری است که بتواند پاسخگوی مشکلات اجتماعی باشد. ملاحظه می شود که توسعۀ اجتماعی در قیاس با مفاهیمی چون توسعۀ اقتصادی و رشد اقتصادی حوزۀ وسیع تری را در بر می گیرد. (آیزنشتاد: 1381).
توسعۀ فرهنگیمفهوم توسعۀ فرهنگی از اوایل دهه 1980 به بعد از طرف یونسکو به عنوان یک سازمان فرهنگی، در مباحث توسعه مطرح شده و از مفاهیمی است که نسبت به سایر بخشهای توسعه چون توسعۀ اقتصادی، توسعۀ اجتماعی و توسعۀ سیاسی از ابعاد و بار ارزشی بیشتری برخوردار است و تأکید بیشتری بر نیازهای غیرمادی افراد جامعه دارد. بنابراین فرآیندی است که در طی آن با ایجاد تغییراتی در حوزه های ادراکی، شناختی، ارزشی و گرایشی انسانها، قابلیت ها و باورها شخصیت ویژه ای را در آنها بوجود می آورد که حاصل این باورها و قابلیت ها، رفتارها و کنش های خاصی است که مناسب توسعه می باشد. به عبارتی حاصل فرآیند توسعۀ فرهنگی کنار گذاشتن خرده فرهنگ های نامناسب توسعه ای است. در تعریفی نیز گفته شده که منظور از توسعۀ فرهنگی دگرگونی است که از طریق تراکم برگشت ناپذیر عناصر فرهنگی (تمدن) در یک جامعۀ معین صورت می گیرد و بر اثر آن، جامعه کنترل مؤثری را بر محیط طبیعی و اجتماعی اعمال می کند. در این تراکم برگشت ناپذیر، معارف، فنون، دانش و تکنیک به عناصری که از پیش وجود داشته و از آن مشتق شده، افزوده می شود.» نکته ای که در بحث از فضای مفهومی توسعۀ فرهنگی حائز اهمیت است این است که در مواردی توسعۀ فرهنگی را با فراموش کردن و بریدن و گسستن با ستنهای گذشته یکسان می انگارند. در حالی که به تعبیری «توسعۀ فرهنگی به معنای گسستن از سنتهای گذشته نیست، زیرا سنتها انباشت و ذخیرۀ تجارب گذشتۀ یک جامعه است. توسعه بر مبنای گسترش سنتها و تجارب گذشته انجام می گیرد و نه براساس نفی آنها. توسعه فراگردی است که در آنها سنتها و تجارب گذشته از نو و براساس نیازها و شرایط تازه بازاندیشی و بازسازی می شوند و از این طریق جامعه خود را بارور می کند و توانایی های بالقوۀ انسانها شکوفا می شود. از این جهت مفهوم «هویت فرهنگی» از مفهوم توسعه جدا نیست.» (آزاد ارمکی:1379).
عقب ماندگی ایراندر بررسی چگونگی پیشرفت ایران اول بایستی عقب ماندگی تاریخی ایران در قرون گذشته را مورد بررسی قرار داد. در این میان متفکران مختلف دیدگاههای متفاوتی را مطرح کرده اند:
ديدگاه اول علت عقب ماندگي ايران را عوامل دروني در خود ايران مي بينند و خود به 2 دسته نظریه تقسيم مي شود.
الف: علت فرهنگي و اجتماعي و روانشناختي داخلينظريه پردازان دسته اول معتقدند كه عوامل فرهنگي و اجتماعي و روانشناختي داخلي علت عقب ماندگي ايران هستند. علي رضا قلي در كتاب جامعه شناسي نخبه كشي بر اين اعتقاد است و فرهنگ نخبه كش ايران را عامل عقب ماندگي ايران مي داند. او در این کتاب تا جایی که می تواند فرهنگ مردم ایران را سرزنش می کند و معتقد است اگر بر حسب اتفاق تاریخی افرادی چون امیر کبیر و قائم مقام فراهانی و مصدق به قدرت برسند از آنجایی که رفتار و عملکرد آنها با کلیت فرهنگ عامه ایران همخوانی ندارد این فرهنگ زمینه سقوط این افراد را فراهم کرده است(رضاقلی:1377). از دیگر متفکران این گروه دکتر سریع القلم می باشد که در کتاب های خود عدم عقلانیت و شخصیت انسان ایرانی را عامل عقب ماندگی ایران می داند (سریع القلم: 1380).
حسن نراقی نیز در کتاب جامعه شناسی خودمانی از شخصیت توسعه نیافته ایرانی به عنوان علت عقب ماندگی ایران یاد می کند و شدیدترین نقد ها را به فرهنگ و شخصیت انسان ایرانی وارد می داند(نراقی: 1380).
این گروه پیرو مکتب نوسازی می باشند مفهوم نوسازی بر دگرگونی کامل جامعه سنتی یا ماقبل مدرن به جامعه مدرن، با انواع تکنولوژی و سازمان اجتماعی مربوط به آن، دلالت دارد (ازکیا،89:1381). نوسازی فرآیندی است که در طی آن کشورهای کمتر توسعه یافته از انگارههای سنتی زندگی فاصله گرفته و توسعه یافتند (1997:172 Preston). ويلبرت مور، نوسازي را دگرگوني "كامل" جامعه سنتي يا ماقبل مدرن و پيوند آن به جهان مدرن ميداند (ساعي، 60:1384). خصوصیات یک جامعه سنتی عبارت است از:
1. حاکمیت ارزش سنت گرایی
2. حاکمیت و کنترل روابط خانوادگی و خویشاوندی بر اعمال اجتماعی (جایگاه فرد در جامعه انتسابی است)
3. در برخورد با دنیای خارج، خرافاتی و جبرگرا هستند.
مشخصههای جامعه مدرن:
4. افراد، سنتهایی دارند ولی بنده آن نیستند.
5. روابط خویشاوندی به دلیل تحرک جغرافیایی و اجتماعی، نقش کم اهمیتتری در کلیه حوزههای جامعه (حتی در درون خانواده) دارند.
6. اعضای جامعه مدرن، نه تقدیرگرا، بلکه آینده نگر و نوگرا هستند (Webster1991:50).
رابرت وارد، نوسازي را حركتي به سوي جامعه نو تعريف ميكند و مشخصات جامعه نو عبارتند از: توانايي بسيار زياد براي در اختيار گرفتن يا تأثيرگذاري بر اوضاع طبيعي و اجتماعي محيط و بر حسب نظام ارزشي كه به مطلوبيت و نتايج اين توانايي خوشبين است (ساعي، 60:1384). به اعتقاد راجرز نوسازی جریانی است که طی آن روش زندگی سنتی افراد یک جامعه به سیستمی پیچیدهتر و از نظر تکنیکی پیشرفتهتر و مترقیتر تحول مییابند (ازکیا، 25:1370).
اشتراکات نوسازی و توسعه در سه چیز است:
اولاً هر دو واژه نوسازی و توسعه به حالات جامعه اشاره دارند. نظریهپردازان نوسازی بین جوامع سنتی، انتقالی و نوین تمایز قائل شدهاند. از طرف دیگر نظریهپردازان توسعه از جوامع توسعه نیافته و درحال توسعه و توسعه یافته سخن میگویند. دوم، هر دو واژه مجموعه اهدافی را مطرح میکنند که آرمان نوسازی یا توسعه را فراهم کردن یک دستورالعمل تلقی میکنند. سوم، هر دو واژه به یک فرایند اشاره دارند، یعنی حرکت از سنت به تجدد یا توسعه نیافتگی به توسعه یافتگی (پاپلییزدی و ابراهيمي،78:1381).
دیدگاه نوسازی با تلقی توسعه به عنوان فرایندی درونزا، ریشههای آن را در ساختها و نهادهای جوامع و تحولات تدریجی آنها جستجو میکند؛ تحولاتی که منشأ آن را در تأثیر نهادهای مختلف در طول زمان و نتایج ناخواسته تمهیدات نهادی میداند. با تلقی اجتماعات به عنوان واحد تحلیل. در دیدگاه نوسازی، هنگامی که با توسعه به عنوان تغییری ساختاری برخورد میشود، توسعه فرایندی است که نتیجه تحولات تدریجی نهادهاست و با این تغییرات تبیین میشود (رجبزاده، 92:1378).
حوزههای نهادی اصلی، معمولاً خانواده و خویشاوندی، تعلیم و تربیت، اقتصاد، سیاست، فرهنگ و قشربندی است. حوزه نهادی خانواده و خویشاوندی بر قاعدهمند ساختن روابط بیولوژیک و زایشی بین افراد و اجتماعی کردن اولیه اعضای جدید هر نسل متمرکز است. حوزه نهادی تعلیم و تربیت به قواعد اجتماعی کردن جوانان و انتقال میراث فرهنگی از نسلی به نسل دیگر مربوط میشود. حوزه نهادی اقتصاد، تولید، توزیع و مصرف کالاها و خدمات را در داخل جامعه قاعدهمند میسازد. حوزه نهادی سیاست با جلوگیری از استفاده از زور در درون یک جامعه و حفظ امنیت (صلح) داخلی و خارجی و تحرک بخشی به منابع برای دستیابی به اهداف مختلف و دستکاری اهداف سروکار دارد. حوزه نهادی فرهنگی، با تدارک شرایطی سروکار دارد که خلق و حفظ محصولات فرهنگی (مذهبی، علمی، هنری) را تسهیل میکند و توزیع اختلافی آن را در میان گروههای جامعه به عهده دارد. حوزه نهادی قشربندی، توزیع اختلافی (افتراق) موقعیتها، پاداشها و منابع و دستیابی به آنها را از سوی افراد و گروههای مختلف در داخل جامعه مشخص میسازد. این نهادها عوامل مورد توجه دیدگاه نوسازی هستند و در ارتباط با رشد و توسعه درونزای اقتصاد و جامعه عمل میکنند و میتوانند روندهایی برای توسعه شکل دهند و یا در مسیر توسعه درونزا به صورت مانع عمل کنند (رجبزاده، همان منبع، صص94-93).
این گروه در کل عوامل زیر را که مصطفی ملکیان مطرح کرده از علل عقب ماندگی ایران می دانند و معتقدند برای اینکه راه توسعه را پیش بگیریم باید این ویژگی های فرهنگی خود را اصلاح نماییم.1-پیشداوریاز دیدگاه این گروه اولین خصوصیتی که در ما وجود دارد، پیشداوریهای فراوان نسبت به بسیاری از امور است. اگر هر کدام از ما به درون خودمان رجوع کنیم پیشداوریهای فراوان میبینیم. این پیشداوریها در کنش و واکنشهای اجتماعی ما تاثیرات منفی زیادی دارد. معمولا وقتی گفته میشود پیشداوری، بیشتر پیشداوری منفی محل نظر است ولیآثار مخرب پیشداوری منحصر به پیشداوری منفی نیست. پیشداوریهای مثبت هم آثار مخرب خود را دارد. از جمله خوشبینیهای نابهجا که نسبت به برخی افراد و قشرها و لایههای اجتماعی داریم.
2-جزمیت و جموداز دیدگاه این گروه نوعی جزمیت (دگماتیسم) و جمود در ما ریشه کرده است.
آنچه که در ما وجود دارد که از آن به جزم و جمود تعبیر میشود این است که باور ما یک ضمیمهای دارد. یعنی ممکن است که ما معتقد باشیم که فلان گزاره درست است این سالم است اما اگر معتقد باشیم که فلان گزاره محال است که درست نباشد. این محال است انسان را تبدیل به انسان دگمی میکند. و ما کمتر میشود که به چیزی معتقد باشیم و یک محال است منضم به این اعتقادمان نباشد. به تعبیر دیگر وقتی ما یک عقیده داریم که فلان گزاره صحیح است یک عقیده دوم داریم که گریزناپذیر است که فلان گزاره صحیح نباشد.
3-خرافهپرستیویژگی دیگر ما خرافهپرستی است، البته خرافه پرستی با دین داری بسیار متفاوت است. خرافی به معنای باور آوردن به عقایدی که هیچ شاهدی به سود آن وجود ندارد ولی ما همچنان آن عقاید را در کف داریم.
4-بها دادن به داوریهای دیگران نسبت به خوداز دیدگاه این گروه ما به ندرت در منیتی که از خودمان تصور داریم زندگی میکنیم و همیشه توجهمان به منییتی است که دیگران از ما تصور دارند و همیشه ترازوی ما در بیرون ماست. این بها دادن به داوریهای دیگران علتالعلل یکسری مشکلات فرهنگی جامعه ماست.
5-همرنگی با جماعتبه این معنا که ما هیچوقت در برابر جمهوری که با آن سروکار داریم نتوانستهایم سخن بگوییم که در مقابله با آن است و همیشه همرنگ شدن با جماعت برای ما مهم است.
6-تلقینپذیری
تلقین یعنی رایی را بیان کردن و آرای مخالف را بیان نکردن و مخاطب را در معرض همین رای قرار دادن. هر وقت شما در برابر هر عقیدهای نظر مخالفان آن را هم خواستید نشان میدهد که تلقینپذیر نیستید. تلقینپذیری یعنی قبول تکآوایی.
7-القاپذیریالقاپذیری به لحاظ روانشناختی با تلقینپذیری متفاوت است. در القا یک رای آنقدر تکرار میشود تا تکرار جای دلیل را بگیرد. اگر من گفتم فلان گزاره صحیح است شما از من انتظار دلیل دارید اما من به جای اینکه دلیل بیاورم 200 بار فلان گزاره را تکرار میکنم و کمکم ما فکر میکنیم که تکرار مدعا جای دلیل را میگیرد. یعنی به جای اقامه دلیل خود مدعا تکرار میشود و این هنری است که در پرودیاگاندا یا آوازهگری وجود دارد.
اینکه رسانهها وقتی در دست قدرتها قرار میگیرند آنها خوشحال میشوند به دلیل وجود همین روحیه القاپذیری در مردم است. والا اگر ملتی القاپذیر نباشد هرچه که رسانهها بگویند چون دائما دلیل میخواهند کسی از به دست گرفتن رادیو و تلویزیون اظهار خوشحالی نمیکند.
8-تقلیدمنظور این گروه از تقلید نه آنست که در فقه گفته میشود. مراد تقلید به معنای روانشناختی آن است. یعنی اینکه من آگاهانه یا ناآگاهانه تحت الگوی شخصی باشم.
یعنی من خودم را مانند تو میکنم و به تو تشبه میجویم و تقلید، یعنی من تو را الگو گرفتهام.
9-تعبدتعبد یعنی سخنی را پذیرفتن صرفا به این دلیل که فلان شخص آن را گفته است. یعنی اینکه اگر صورت استدلالی من ذهن من را آزار ندهد که فلان گزاره صحیح است چون فلان شخص گفته است فلان گزاره صحیح است من اهل تعبدم.
10-شخصیتپرستیاز دیدگاه این گروه کمتر مردمی به اندازه ما شخصیتپرستند و شخصیتپرستی جز این نیست که شخصیتی خود را بر خود عرضه می کند و خوبیهایی که در زندگی اطراف خودمان نمیبینیم از سر توهم به او نسبت میدهیم و او را به دست خودمان بزرگ میکنیم.
11-تعصباز دیدگاه این گروه تعصب هم افق با شخصیتپرستی است. تعصب به معنای چسبیدن به آنچه که داریم و نگاه نکردن به چیزهای فراوانی که نداریم. اگر من شیفته آنچه که دارم شدم و فکر کردم و جای نداشتهها را هم برایم میگیرد من نسبت به آن تعصب پیدا کردهام و اینجاست که من نسبت به کسانی که به آن وفاداری ندارند دو دیدگاه پیدا میکنم. گروهی خودی میشوند و گروهی غیرخودی. قرآن خودی و غیرخودی را رد کرده است چرا که درباره حب و بغض میگوید وقتی با گروهی دشمنید دشمنی باعث نشود درباره آنها عدالت و انصاف را فراموش کنید. درباره دوستی هم میگوید همیت جاهلیت شما را نگیرد. همیت جاهلیت یعنی اینکه چون فلانی از قبیله من است. طرف او را چه ظالم باشد یا عادل میگیرم. به عبارت دیگر ویژگیهای خود او مهم نیست بلکه ویژگیهای تعلقی او مهم است.
12-تجربه نیندوختن از گذشتهاز دیدگاه این گروه از لحاظ عاطفی نمیبخشیم و کینهجویی در ما زنده است اما به لحاظ ذهنی فراموش میکنیم چرا که حافظه تاریخی ملت ما بسیار کند و تار است.
14-جدی نگرفتن زندگیسقراط از ما میخواست که در عین شوخطبعی زندگی را جدی بگیریم کسانی زندگی را جدی میگیرند که دو نکته را باور کنند.
1-باور به مستثنی بودن از قوانین حاکم بر جهان.
دلیل هر جدی نگرفتن مستثنی ندانستن خود از قوانین هستی است.
2-نسبتسنجی در امور
روانشناسان اصطلاحی دارند با این مضمون که انسان باید بتواند وزن امور را نسبت به هم بسنجد. انسانهایی که زندگی را جدی نمیگیرند چیزهای مهمتر را برای چیزهای مهم رها میکنند. فراوانند انسانهایی که در طول زندگی خطای تاکتیکی نمیکنند اما خطای استراتژیک عظیم دارند یعنی کل زندگی را میبازند اما در ریزهکاریها وسواس دارند.
15-دیدگاه مبتذل نسبت به کاردیدگاه کمتر مردمی نسبت به کار تا حد دیدگاه ما نسبت به کار مبتذل است. ما کار را فقط برای درآمد میخواهیم و بنابراین اگر درآمد را بتوانیم از راه بیکاری هم به دست آوریم از کار استقبال نمیکنیم. در واقع ما کار را اجتنابناپذیر میدانیم در حالی که باید دیدگاه مولوی را درباره کار داشته باشیم که معتقد بود کار جوهر انسان است.
16-قائل نبودن به ریاضتریاضت در این جا نه به معنای آنچه که مرتاضان انجام میدهند ریاضت به معنای اینکه در زندگی همه چیز را نمیتوان باید دانست بنابراین باید چیزهایی را فدا کرد تا چیزهای باارزشتری را به دستآورد. قدمای ما میگفتند دنیا دار تزاحم است یعنی همه محاسن در یکجا قابل جمع نیست به تعبیر نیما یوشیج تا چیزها ندهی چیزکی به تو نخواهند داد. در زبانهای اروپایی قداست از ماده فداکاری است. عارفان مسیحی میگفتند اینکه فداکاری و قداست از یک مادهاند به این دلیل است که قداست به دست نمیآید مگر به قیمت از دست دادن چیزهای فراوان. ولی ما میخواهیم همه چیز را داشته باشیم و وقتی دیدگاهمان نسبت به کار آنگونه است. نسبت به مصرف هم دیدگاهمان اینگونه میشود و باعث میشود دچار مصرفزدگی شویم. وقتی ما بحث مصرفزدگی را مطرح میکنیم مطرح میکنند که شما از اوضاع جامعه و فقر خبر ندارید. باید گفت مصرفزدگی یک دیدگاه است نه یک امکان. یعنی فرد فقیر هم در سردل خود میگوید کاش بیشتر داشتم و بیشتر مصرف میکردم. کدام یک از ما برای آرمانهای خود حاضر است به قدر ضرورت اکتفا کند. این مصرفزدگی ما را به دنائت میکشد اگر ما بودیم و فقط ضروریات زندگی مجبور به کرنش کردن نبودیم.
17-از دست رفتن قوه تمیز بین خوشایند و مصلحتمردمی که منافع کوتاهمدت را ببینند و قدرت دیدن منافع درازمدت را نداشته باشند در معرض فریبخوردگی هستند. دلیل موفقیت سیاستهای پوپولیستی در کشور که در یک سال اخیر هم رواج پیدا کرده ندیدن منافع درازمدت است. وقتی منافع بلندمدت دیده نشود منافع کوتاهمدت تامین میشود به قیمت نکبت و ادبار درازمدت.
18-زیادهگوییما درست برخلاف آنچه که در ادیان و مذاهب گفته میشود زیادهگو هستیم و پرحرف میزنیم. نقل است که عرفا هم در سکوت تبادل روحی داشتند اما ما ملت پرسخنی هستیم و آسانترین کار برای ما حرفزدن است.
19-زبان پریشیبدتر از پرسخنی ما زبانپریشی ما است. زبانپریشی به این معنا است که انسان حرف خود را خودش هم متوجه نمیشود یعنی اگر تحلیل روانشناختی در سخنان ما انجام شود اصلا برخی جملات معنا ندارد. سخنان همه مانند شهرکهای سینمایی است که در زمان فیلم پر از دژ و قلعه است اما وقتی فشار میدهیم فرو میریزد. به تعبیر دیگر حرفهای ما پشتوانه ندارد و همه ما از صدر تا ذیل یاوه میگوییم. و به همین دلیل هم به لحاظ ذهنی تا این حد پریشانیم. کسانی که سرگردانی ذهنی دارند اول باید زبان خود را پالایش کنند. یعنی باید حرف را فهمیده بزنند و از طرف مقابل هم حرف فهمیده بخواهند.
ب-عدم رشد علم:نظريه پردازان دسته دوم که به عوامل درونی اشاره می نمایند معتقدند عدم رشد علم و افول علم عامل عقب ماندگي ايران است كه صادق زيبا كلام در كتاب ما چگونه ما شديم بر اين اعتقاد است. او علم در ایران را عاریتیَ، وابسته و حکومتی و...می داند و همین عامل را باعث عقب ماندگی ایران می داند. البته زیبا کلام نقش سایر عوامل را نیز نادیده نمی گیرد.
ایشان بجای مقصر شمردن دیگران اعم از شرق و غرب و عرب و استعمار و . . . به خود ما ایرانیان پردازد و به کالبد شناسی آنچه که به لحاظ تاریخی ایران را این گونه شکل داده، عطف توجه کند. کتاب به ادعای نویسنده اش سعی دارد به تحلیل روند تاریخی بپردازد که "ما" در آن اینگونه شده ایم و نقش "ما" را در این "ما" شدن بررسی کند. دکتر زیبا کلام با بیان این سوال (ما چگونه ما شدیم؟) سعی در نقد تئوری متداول انقلابی دارد که " استعمار عامل عقب ماندگی " است، نظریه رایجی که ریشه در سنت مارکسیستی و نئومارکسیستی دارد و در ایران با توهم توطئه درهم آمیخته است و بر اساس آن هر اتفاقی حتی کم اهمیت ترین آنها بر اثر تبانی و توطئه چینی قدرتهای خارجی و دستهای پنهان آنان به وجود آمده است. ( کار، کار انگلیسی هاست).
هرچند صرف نفی گفتمان غالب در جای خود بسیار جذاب و در دوره خود هیجان انگیز بود ولی فارغ از تمام بحثهای محتوایی و نقدهایی که له یا علیه آن مطرح گردیده است، دارای ایرادی ساختاری می باشد. جوابی که کتاب به سوال " ما چگونه ما شدیم؟ " می دهد در ذات خود دچار پارادوکس می شود.
1- آقای زیباکلام از جمله مهمترین عوامل عقب ماندگی ایران را شرایط زیست محیطی می داند نویسنده بر آن است که " از جمله مهمترین و اصلی ترین منبعی که در طبیعت وجود داشت آب بود و به نظر می رسد همین عامل بود که شرق و غرب را در جریان تکامل بعدی خود به راههای جداگانه کشاند." به روایتی نزولات آسمانی و دسترسی به دریا بوده اند که سرنوشت ما را رقم زده اند و یا در جای دیگر" وضعیت جغرافیایی سخت حاکم بر ایران باعث به وجود آمدن شرایط اجتماعی شد که در مجموع برای توسعه و پیشرفت چندان مناسب نبوده است." 2- عامل دومی که در چگونگی "ما" شدنمان تاثیر دارد هجوم قبایل آسیای میانه و خصوصا مغولها ذکر گردیده است " به قدرت رسیدن قبائل در ایران از قرن یازدهم به این طرف نه تنها کمکی به رفع مشکلات و معضلاتی که بر سر راه توسعه و تکامل ایران قرار گرفته بودند ننمود ، بلکه با در نظر گرفتن تبعات اجتماعی بلند مدت این تحول، می توان گفت که این موانع عمیق تر گشته و گسترده تر شدند." اما از نظر زیباکلام مهمترین عامل عدم توجه به علم است، (مثلا به بحث خاموشی چراغ علم فارغ از مناقشات آن مفصلا پرداخته شده است)
ديدگاه دوم به عوامل خارجي در عقب ماندگي ايران معتقد اند و خود به دو دسته تقسيم مي شوند.
حمله سایر اقوام:
دسته اول حمله اعراب (اسلام) و مغول را عامل عقب ماندگي مي دانند مانند احمد كسروي، صادق هدايت، ميرزا آقاخان كرماني، فتحعلي آخوند زاده و علي ميرفطروس. (علمداری: 1379)
استعمار و استثمار و امپرياليسم جهاني:
دسته دوم به استعمار و استثمار و امپرياليسم جهاني به عنوان علت عقب ماندگي ايران اشاره مي كنند مانند بسياري از ماركسيستها. این دسته از مارکسیستها به تکامل تک خطی و جهان شمول در تاریخ معتقدند و تلاش دارند ایران قبل از اسلام را به دوران برده داری در غرب مرتبط کنند و دوران بعد از اسلام را به عصر فئودالیسم در غرب مرتبط می دانند و معتقدند سرمایه داری جهانی مانع به وجود آمدن سرمایه داری ملی و داخلی در ایران شده است.(علمداری: 1379).
دیدگاه سوم عوامل اقتصادي و شيوه توليد:
ديدگاه سوم بر عوامل اقتصادي و شيوه توليد اشاره مي كنند و از كارل مارکس تاثير پذيرفته اند و نظريه خود را به عنوان شيوه توليد آسيايي و استبداد شرقي مطرح مي كنند. متفكریني چون آبراهاميان، احمد اشرف، پرويز پيران، حبيب الله پيمان، همايون كاتوزيان، كاظم علمداري جزء اين گروه هستند، گرچه آنها اختلافاتي با هم دارند ولي كلا روي عوامل مادي معيشتي، شيوه توليد آسيايي، استبداد شرقي، كمبود آب، عوامل جغرافيايي و... اشتراک نظر دارند.( علمداری 1379).
دیدگاه چهارم دین:ديدگاه چهارم به نقش دين در عقب ماندگي ايران اشاره مي كنند و عمل نشدن به اسلام راستين را عامل عقب ماندگي ایران مي دانند و كساني چون جلال آل احمد و دكتر علي شريعتي شعار بازگشت به خويشتن و غرب ستيزي را براي پيشرفت مطرح مي كنند و دكتر سروش و مجتهد شبستري در صدد نوگرايي ديني هستند. و بسیاری از مذهبیون عمل به اسلام راستین را راه نجات و پیشرفت ایران می دانند. و گروهی نیز مانند کاظم علمداری دین آغشته به سیاست را در طول تاریخ یکی از علل عقب ماندگی ایران می داند.(علمداری، 1379).
دیدگاه پنجم عوامل فرهنگي و اقتصادي:ديدگاه پنجم كه از ماكس وبر متاثر است به نقش عوامل فرهنگي و اقتصادي با هم در علت عقب ماندگي ايران تاكيد دارند. نورمن جاكوبز از اين گروه است و با ديدگاه نهادي عقب ماندگي ايران را بررسي مي كند و به 7 نهاد عمده در عقب ماندگي ايران اشاره مي كند.1- قدرت سياسي 2- اقتصاد 3- كار 4- قشربندي اجتماعي 5- مناسبات خويشاوندي 6- مذهب 7- نظم اجتماعي ثابت.(علمداری: 1379).
و اما نقدی بر نظرات مطرح شده قبلی و نظر محقق:درباره علت عقب ماندگی ایران همانطور که قبلا گفتیم نظریات متفاوتی مطرح شده است که ما نظر خود را از دل نقد بعضی از این نظریات این طور مطرح می کنیم که علت عقب ماندگی ایران نمی تواند در درجه اول عوامل داخلی چون بی عرضگی و تنبلی و بی فرهنگی و ... ما ایرانی ها باشد. نظری که کسانی چون علی رضا قلی و دکتر سریع القلم آن را مطرح کرده اند، به نظر من نادرست است، زیرا تاریخ نشان می دهد ملت ایران در طول تاریخ همیشه ملتی عقب مانده و بی عرضه و تنبل و ... نبوده است. این مردم ایران بودند که در مقاطعی از تاریخ حکومت های درخشانی چون هخامنشیان، اشکانیان، ساسانیان، سامانیان، صفویه و زندیه را تشکیل دادند. این مردم ایران بودند که از دل خود متفکرین و ادبایی چون ابن سینا، فارابی، رازی، سهروردی، ابوریحان، خیام، خواجه نصیر، فردوسی، مولوی، حافظ، سعدی و...را به جهانیان معرفی کنند. این مردم ایران بودند که در صد ساله اخیر حرکات آزادی بخش و انقلابی را زودتر از خیلی از کشورهای جهان شروع کردند و این مردم ایران را نمی توان ذاتا تنبل و بی عرضه و بی فرهنگ خواند. درست است که ما دچار مشلات فرهنگی و شخصیتی بسیاری هستیم اما نباید فراموش کرد بسیاری از کشورهای توسعه یافته نیز دچار مشکلات فرهنگی و شخصیتی خاص خودشان می باشند.
یک نظریه دیگر که درباره علت عقب ماندگی ایران از سوی بعضی متفکرین مطرح شده این است که علت عقب ماندگی ایران حمله اعراب مسلمان و مغول بوده است. به نظر من این نظر هم نمی تواند تبینی درست درباره عقب ماندگی ایران ارائه دهد، زیرا همانطور که ویل دورانت می گوید یک تمدن بزرگ تا از درون منهدم نشده باشد از بیرون مغلوب نخواهد شد. بیایید این را باور کنیم که در زمان حمله اعراب مسلمان قدرت ساسانیان رو به زوال رفته بود و آماده فروپاشی بود و در ضمن اسلام تا مدت ها توانست ایران را به اوج پیشرفت ببرد به ویژه در دوره طاهریان، آل بویه و سامانیان و صفویه که بسیاری از متفکرین و اندیشمندان ما از آن زمان در سطح جهان مطرح شدند.
براي گرفتن پاسخ بايد دين اسلام و ماهيت آن را عميقاً بشناسيم و معرفت ژرف به اسلام داشته باشيم و يك اسلام شناس واقعي باشيم.
براي رسيدن به پاسخ چند مقدمه ضروري بوده، و سه نوع شناخت لازم است: 1. معرفت اول، معرفت ديني به تمام معناي كلمه و آشنايي كامل از ابعاد مختلف دين و منابع ديني و آموزههاي آن. در غير اين صورت اگر نظر بدهيم و قضاوت كنيم، قضاوت از روي جهالت و ناداني است كه بر پايه جهل مركب بوده كه از نظر علمي كاملاً مردود است.2. معرفت دوم، معرفت و آشنايي كامل يا خلاصه به تاريخ اسلام و كشورهاي اسلام از دو جهت. جهت اول تاريخ اين كشورها و وضعيت تمدن آنها قبل از ظهور اسلام، جهت دوم وقوف به تاريخ آنها بعد از اسلام است.
3. معرفت سوم شناخت كشورهاي توسعه يافته و آغاز توسعه در آنها و علل توسعه آنها و شناخت اين مسئله كه آيا اين كشورها فاقد دين بودهاند كه به پيشرفت و توسعه دست يافتهاند، يا داراي اديان بودهاند، مثلاً آيا مسيحيت و يهوديت و هندوئيزم و اديان بودايي از اسباب پيشرفت اين كشورها بوده است يا سبب عقب ماندگي بودهاند؟بنابر اعتراف مستشرقين و اسلام شناسان غربي دين اسلام داراي عاليترين و پوياترين فرهنگها و كتاب آسماني مسلمانان بهترين و ارزشمندترين كتابي است كه داراي قوانين علمي مهم است كه اكنون نيز براي بشر ناشناخته است. كتاب آسماني اسلام و آموزههاي ديني حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ كاملاً موافق و مشوق به علم آموزي و احترام به علما و برقراري و رعايت نظم اجتماعي و حقوق فردي انسانها و تأكيد بر حفظ بهداشت و پاكيزگي و رعايت حقوق ديگران است، به طوري كه در هيچ يك از قوانين موضوعه جوامع انساني اين دقت و ظرافت وجود ندارد. فرهنگ كه عبارت از مجموعهاي از اين قوانين است در متون اسلامي به وضوح ديده ميشود، تشويق به يادگيري علم و توليد علم و احترام به علما و دانشمندان در متون اسلامي به هزاران روايت بالغ ميگردد.
بنابراين هرگز نميتوان مدعي شد كه دين اسلام فاقد عناصر توسعه است. در اين صورت سرّ عقب ماندگي كشورهاي اسلامي چيست؟ براي رسيدن به پاسخ اين سوال نياز به معرفت اجمالي از تاريخ كشورهاي اسلامي ضروري است: ظهور اسلام در سرزمين حجار كه از لحاظ تمدن و فرهنگ يكي از عقب ماندهترين مناطق جهان بوده است، آغاز شده كه در يك كلمه از آن به «عصر جاهليت» ياد ميكنند، ميزان رشد فرهنگي آنها در مدت رسالت پيامبر اكرم مشخص است كه از بت پرستي و بدويت به خداپرستي و مدنيت و قانونگرايي و نظم كشيده شدند.
بعد از دوران رسالت پيامبر، دوران خلافت آغاز شد و تا قرن دوازدهم استمرار يافت و در خلال اين سالها جهان اسلام داراي درخشان ترين تمدنها بوده است. خصوصاً در قرن سوم، چهارم و پنجم دانشمندان كم نظيري در تولد علم و فن كوشيده و خدمات چشمگيري به تمام علوم نمودهاند، كه نمونههايي از آنها ميتوان به فارابي، ابوريحان، ابن سينا، خواجه نصيرالدين طوسي و رياضيدانان و حكماي بزرگ ... اشاره كرد. چنان كه در منابع تاريخي آمده است در اين دوره براي اروپا و غرب سابقه پيشرفت و توسعه و توليد علمي ديده نشده است، بلكه دوران بربريت و استبداد و استثمار بر سراسر اروپا حاكم است و بخشهايي از اروپا و غرب در تصرف مسلمين و تابع خلافت اسلامي ميباشد، قرن هشتم تا يازدهم ميلادي عصر طلايي اسلام نام گرفته، بايد دقيقاً با بررسي و رويدادهاي تاريخي روشن كنيم كه جهان اسلام و خصوصاً ايران از چه زماني در نقطه اوج فرهنگ و تمدن و علم بوده و و سير نزول يا ايستايي آن از كي آغاز شده است؟ چنان كه دانشمندان غربي براي جهان اسلام نقطه اوج تمدن و فرهنگي را قبول دارند و معترفند، زماني كه غرب و اروپا گرفتار انديشه قرون وسطايي بود، جهان اسلام و ايران داراي درخشان ترين تمدنها بوده است.
براي روشن شدن دقيق فاصله پيشرفت ميان جهان اسلام و كشورهاي توسعه يافته بايد مقاطع زماني را مو به مو بررسي كرد، تا دقيقاً روشن شود از چه مقطعي در طول تاريخ، غرب پيش افتاده و از جهان اسلام سبقت گرفته است، چون اين توسعه فعلي كه وجود دارد، قطعاً به گذشته جهان غرب و به امپراطوري يونان روم باستان مربوط نيست، چرا كه كشور يونان و روم اكنون دو كشور عقب مانده و توسعه نيافته غرب هستند، و از تمدن پيشين آنها خبري نيست. بنابراين علت اصلي توسعه غرب را بايد در چيز ديگري جستجو كرد...
و کسانی که علت عقب ماندگی ایران را حمله مغول می دانند باید به آنها گفت بله در آن مقطع تاریخی حمله مغول بسیاری از ایرانی ها کشته شدند و بسیاری از شبکه های آبیاری و کشاورزی و...ایران را نابود کرد اما نباید این را فراموش کنیم که ایران بار دیگر در زمان صفویه و افشاریه و زندیه روی پای خودش ایستاد.
نظریه دیگری که درباره علت عقب ماندگی ایران مطرح شده بود نظریه شیوه تولید آسیایی بود که جامع ترین و بی نقص ترین نظریه در این زمینه است، و نظرات آنها درباره استبداد ایرانی و عدم وجود قانون و کم آبی و ... بی نقص به نظر می رسد، اما باید به این نظریه نیز به خاطر تاکید بیش از حد به عوامل جغرافیایی و مادی نقد وارد کرد.
البته موقعیت استراتژیک ایران و شرایط آب و هوایی ایران در طول تاریخ بارها دست به دست هم دادند و مانع پیشرفت ایران شدند بدین نحو که از آنجایی که اکثر کشور ایران دارای آب و هوایی خشک می باشد و با کمبود بارندگی مواجه می باشد دو منبع درآمدی مردم یعنی کشاورزی و دامداری همیشه با تهدید خشکسالی مواجه بودند بدین نحو که بعد از چند سال بارندگی و رونق کشت و کار یک خشکسالی تمام سرمایه جمع شده انسان ایرانی را هدر می داد و حتی اگر سرمایه داری هم می توانست ثروت خود را حفظ کند به علت موقعیت استراتژیک ایران یک قوم یا کشور خارجی به ایران حمله می کرد و تمام ثروت و سرمایه انسان ایرانی را چپاول می کرد بدین نحو در ایران هیچگاه سرمایه ای جمع نشد تا زمینه توسعه تجارت و صنعت گردد و اگر در ۲۰۰ سال اخیر سرمایه ای هم جمع شد نظام سرمایه داری جهانی با استعمار و استثمار نامرئی که بر ایران داشت همین سرمایه اندک را هم نابود کرد.
به نظر می رسد علت عقب ماندگی ایران را باید در عاملی دیگر جستجو کرد و یکی از آنها شکل گیری دنیای سرمایه داری در غرب است. جلال آل احمد می گوید در طول بیش از 2000 سال رابطه ایران با غرب و دیگر کشورها یک رابطه دو طرفه بوده است و گاه ایران به اوج پیشرت می رسیده و گاه غرب یا دیگر کشورها به اوج می رفتند، ولی با شروع دنیای سرمایه داری بود که این رابطه کاملا یک طرفه شد.
همین دنیای سرمایه داری بود که از اوایل دوره قاجاریه سایه استعمار و استثمار نامرئی خود را بر ایران گستراند و ایران را در تمام زمینه ها عقب نگه داشت. کسی نمی تواند خیانت غربی ها به صنایع ایران چون صنعت ریسندگی و ابریشم و فرش را نادیده بگیرد.
و آیا هیچ کشور و ملتی به اندازه این کشورهای غربی می توانست تا این درجه در اهداف سرمایه دارانه خود نابرابری، ظلم و ستم را روا دارد.
دنیای سرمایه داری غرب که دنیا گرایی و مادی گرایی و منافع سرمایه داری در آن حرف اول را می زند برای پیشرفت نظام خود که سرمایه داری بود از هیچ ستمی چشم پوشی نکرد و می بینیم که در راستای اهداف خود قاره بزرگ و پهناور آفریقا را به استعمار و بردگی گرفت و تمام دنیا را استعمار مستقیم و غیر مستقیم کرد و حتی به مردم کشور های خود نیز رحم نکرد و استثمار مردمان و کارگران و زنان و کودکان خود را نیز در پیش گرفت تا جایی که به خاطر منافع استعماری به جنگ به یکدیگر مشغول شدند و در دو جنگ جهانی 75 ملیون انسان که اکثرشان غیر نظامی بودند را به کشتن دادند.
این نظام سرمایه داری فاسد که جهان را می بلعد با سیستم والرشتاینی کار می کند. در این سیستم که کشورها به سه دسته تقسیم می شوند، می بینیم کشورهای هسته ای (مادر)، نیمه حاشیه ای و حاشیه ای قرار دارند، کشورهای هسته ای کشورهایی هستند که در مرکز هستند و تمام منافع کشورها در نهایت به آنها می رسد، کشورهای نیمه حاشیه ای هم استثمار می کنند و هم استثمار می شوند و کشورهای حاشیه ای فقط استثمار می شوند
در درون هر کشور هم همین سیستم عمل می کند، هر کشور شامل مناطق هسته ای، نیمه حاشیه ای و حاشیه ای می شود. که همه منافع کشورها را از عقب افتاده ترین مناطق به مناطق نیمه حاشیه ای و سپس هسته و مرکزانتقال می دهند و سپس همین هسته مرکزی در داخل هر کشور منافع کل کشور را به کشورهای هسته ای مرکز جهان منتقل می کند.
در این چرخه انسان ها هم همینطور عمل می کنند یعنی بعضی انسان ها که سرمایه دارند و صاحبان زمین وخانه ها (اجاره بگیرها) و...مردم را استثمار می کنند و دربین افراد کسانی هستند که فقط استثمار می شوند مانند کارگران و مستضعفان. کسانی هم هستند که هم استثمار می شوند هم استثمار می کنند مانند کارمندان که در خدمت نظام سرمایه داری هستند و در نهایت هم صاحبان سرمایه و کارخانه داران و سیاست مداران همه مردم را استثمار می کنند و این چرخه از فرد شروع می شود به یک روستا، شهر، کشور، منطقه و جهان منتقل می شود.
این سیستم جهانی اگر آزادی را مطرح می کند، اگر دموکراسی لیبرالی را مطرح می کند، اگر پیشرفت ظاهری را مطرح می کند، اگر بهبود امکانات و به وجود آمدن نوسازی را مطرح می کند، اگر مقابله با سنت ها را مطرح می کند اگر دایه مهربان تر از مادر می شود اگر آزادی اندیشه را مطرح می کند ... همه در راستای این سیستم است چطور؟
مساله و راز نهفته سرمایه داری این جاست، جهان سرمایه داری برای اینکه خودش را حفظ کند به هر راهی دست می زند. وقتی که این سیستم نظام جهانی به وجود آمد، سیاستمداران نظام جهانی به خاطر اینکه چندان پخته نشده بودند برای اینکه منافع و منابع دیگر کشورها را به کشورهای خودشان منتقل کنند ابتدا به روشهای خشونت آمیز و خشن دست زدند، نمونه اش نظام استعماری آشکار بود که در مورد هند و ا کثر کشورهای عقب افتاده اجرا می کردند و با قدرت و زور منابع آنها را استثمار می کردند.
قبل از آن جهان سرمایه داری با شدت و خشونت بیشتری منافع این کشورها را مصادره می کرد، نمونه اش حمله جهان سرمایه داری به بومیان آمریکا و نابود کردن آنها و انتقال منابع آنها به کشورهای مرکز و مادر بود که البته بعد خود همین کشور (آمریکا) را دنیای سرمایه داری به مرکز و هسته اصلی جهان سرمایه داری تبدیل کرد.
وقتی حمله و خشونت کمتر جواب داد و مقاومت های صورت گرفت سیستم نظام جهانی برای اینکه منافع کشورهای جهان را به کشورهای مرکز و هسته منتقل کند دست به کار شد و فکر راه مسالمت آمیز تری افتاد، آنها دیدند تنها راهی که می شود این منابع و مواد خام را به کشور خود انتقال دهند بدون درگیری و خون ریزی و ... باید با روش زیرکانه تری جلو بیایند، آنها در راستای این کار در اکثر کشورهای عقب مانده تلاش کردند تا دولت – ملت های مرکزی قوی به وجود آورند که سیستم نظام سرمایه داری را در داخل این کشورها به خوبی انجام دهد، به این طریق که وقتی که نظام مرکزی قدرتمند در یک کشور وجود داشته باشد سیستم نظام جهانی را که در واقع کارکردش استثمار فردی و منطقه ای است را به خوبی باز تولید می کند.
به این طریق که این دولت مرکزی امنیت و آرامش را در داخل کشور به وجود می آورد و همه قدرت های کوچکتر را نابود می کند و نظام جهانی سرمایه داری فقط با یک قدرت مرکزی دست نشانده قوی ترفند که قدرت این دولت دست نشانده فقط در حد سرکوب آشوب های داخلی است و همچنین به وجود آوردن نظم جهانی سرمایه داری در داخل کشور. یعنی سیستم شهر مرکز، شهر نیمه پیرامون و شهر پیرامونی به خوبی در این کشورها به وسیله حکومت مرکزی قدرتمند به وجود می آمد، که رضا شاه پهلوی در ایران نمود عینی آن است و البته در اکثر کشورهای عقب مانده جهان به ویژه کشورهای عربی هم این اتفاق افتاد است.
وقتی نظام جهانی توانست دولت – ملت های جدید را بعد از فروپاشی امپراتوری عثمانی و همچنین در جای جای دنیا به وجود آورد، نظام سرمایه داری توانست به آمال و آرزوی خود برسد و راحت ترین راه را برای استثمار کلیه جهان پیدا کند زیرا در حال حاضر جهان به بیش از 280 کشور کوچک و بزرگ تقسیم شده است که هر چه جهان سرمایه داری بیشتر بتواند نوسازی و دموکراسی لیبرالی خود را در آنها اعمال کند راحت تر منابع آنها را به مرکز منتقل می کند به این نحو که وقتی نوسازی ایجاد شد، وقتی کشورها راههای ارتباطی بیشتری یافتند و.. خیلی راحت منابع خود را با مسالمت انگیزترین روش به غرب منتقل می کنند و در اینجا بهترین کشور دموکراتیک ترین کشور از نوع لیبرالی است! چرا؟ و بدترین کشور عادل ترین کشور و مستقل ترین کشور به ویژه اگر مثل ایران از نظر فرهنگی و عقیدتی (اسلام) با نظام سرمایه داری در تضاد باشد! چرا؟
چون کشوری که دموکراسی لیبرالی در آن حاکم است نظام اقتصادی آزاد در آن حاکم است. و سیستم اقتصاد آزاد منجر به استثمار فردی و منطقه ای می شود. این دموکراسی لیبرالی هر چه بیشتر پیشرفت کند و هر چه آزادی بیشتر باشد بهتر به درد جهان سرمایه داری می خورد. چون در دموکرات ترین حالت سرمایه دار، کارگر را بهتر استثمار می کند و در سطح کشور در دموکرات ترین کشور روستاها و شهرهای عقب مانده راحت تر و در مسالمت آمیز ترین حالت منافع و مواد خام خود را در اختیار کلان شهرها قرار می دهند و در نهایت نظام جهانی در بهترین حالت خود قرار دارد چون توانسته است به بهترین طریق ممکن کشورهای حاشیه ای و نیمه حاشیه ای را به وجود آورد.
پس دموکراسی لیبرالی در بهترین حالت و پیشرفته ترین حالت بهترین کارکرد را برای نظام جهانی انجام می دهد چون به راحت ترین روش منافع خود را از دور افتاده ترین مناطق بدون هیچ مشکلی به کشور خود منتقل می کند و سیستم جهانی این طور می شود،
کارگر و قشر پایین---- خرده بورژوازی----سرمایه دار
روستا ------------- شهر --------- کلان شهر
حاشیه ای---------- نیمه حاشیه ای ----- مرکز
و در این سیستم به راحت ترین روش ثمره تلاش یک کارگر در یک روستای دور افتاده در یک کشور حاشیه ای به جیب سرمایه دار کشور مرکز در جهان سرمایه داری می رسد و این فقط در لوای ندای زیبای دموکراسی لیبرالی معنا می یابد و تقدس آزادی و هر کشوری که بخواهد این سیستم را به هم بزند به بدترین شکل نابود می شود. مثلا افغانستان چون یک حکومت مرکزی قدرتمند نداشت که بتواند این سیستم نظام جهانی را در داخل کشورش اجرا کند باید مورد حمله قرار بگیرد تا در راستای جهان سرمایه داری عمل کند، شوروی باید نابود شود، چون عدالت نسبی و البته خشونت بار آنها باعث می شود که کارگرو قشر پایین کمتر استثمار شود و از این بابت پول کمتری به جیب سرمایه دار برود. عراق و افغانستان باید نابود شود، چون دموکراسی ندارد، و اقتصاد آزاد نیست و منابع آن به راحتی به جهان سرمایه داری انتقال نمی یابد.
حال گاه این سوال مطرح می شود که نظام جهانی سرمایه داری وضع این کشورها را بهتر کرده و استعمار و استثمار بعد از ورود به این کشورها در ظاهر وضع آنها را بهتر کرده است ؟!
جواب این است: سیستم نظام جهانی با استثمار منابع کشورهای عقب مانده آنها را در آینده نه چندان دور با وضعیتی وحشتناک روبه روخواهد کرد. و گرچه در ظاهر در بعضی از کشورها رفاه را بیشتر برای آنها آورده ولی چون سطح توقعات و تفکر مردم را نیز عوض کرده بحران روحی و روانی بیشتری را برای مردم را رقم زده و ناامیدی و افسردگی، انواع انحرافات، خودکشی و.. . را بیشتر هم کرده است.
در این سیستم جهانی کشورهای جهان حاشیه ای به هیچ وجه نمی توانند خود را به کشورهای نیمه حاشیه ای و مرکز برسانند مگر اینکه جای یک کشور دیگر را در این سیستم بگیرند یعنی فقط راه پیشرفت این است که یک کشور حاشیه ای جای خود را با یک کشور نیمه حاشیه ای عوض کند و یا یک کشور نیمه حاشیه ای جای خود را با یک کشور مرکزی عوض کند و در واقعیت و نهایت امر نابرابری و نظام استعمار و استثمار نامرئی باقی ماند و هر کشوری بیشتر دموکرات باشد راحت تر استثمار می شود و به طریقی بهتر مردم خود را استثمار می کند و هر کشوری که این طور نباشد و با زبان خوش دموکراسی را نپذیرد به زور به او دموکراسی لیبرالی داده می شود تا منافع خود را زبان خوش به جهان سرمایه داری تقدیم کند.
و آیا راه فراری از این تسلسل باطل که جهان سرمایه داری درست کرده است وجود دارد؟
به نظر می رسد به صورت خلاصه چند عامل مهم در توسعه نیافتگی ایران نقش اصلی را بازی می کنند اول-دخالت نظام سرمایه داری غرب دوم کم آبی و خشکسالی های متنواب که موجب عدم انباشت ثروت در طول تاریخ در ایران گشته است سوم عدم امنیت کشور در طول تاریخ که بارها مورد هجوم کشورهای بیگانه قرار گرفته که آخرین آن حمله عراق و تهدیدات نظامی کشور در حال حاضر می باشد چهارم مشکلاتی که در فرهنگ و شخصیت انسان ایرانی در طول تاریخ شکل گرفته. برنامه ریزان ما می بایست برنامه ریزی لازم برای برطرف شدن این موضوعات بنمایند اول بدانند می شود در مقابل نظام سرمایه داری ایستاد. کاری که بسیاری از کشورها کردند و بعضی موفق شدند و بعضی شکست خوردند، البته لازم به ذکر است که می بایست با این نظام سرمایه داری با زبان خودش حرف زد، و زبان آن تلاش برای پیشرفت خود، حفظ استقلال و ارتباط با نظام جهانی با زبان نرم و هوشمندانه است. باید با حفظ استقلال کشور زمینه تعامل سازنده با تمام کشور ها را فراهم نمایند و دسیسه های نظام سرمایه داری را که با ترفند تحریم و.. مانع توسعه کشور می شوند را خنثی نمایند دوم برنامه ریزی لازم برای مدیریت منابع آب کشور به وجود آورند تا بتوانند از حداقل آب حداکثر استفاده را نمایند. سوم می بایست کشور را از نظر نظامی آنقدر قدرتمند نمایند که هیچ کشوری به خود اجازه تهاجم به این مرز و بوم را نداشته باشد و چهارم می بایست با برنامه های آموزشی مشکلات شخصیتی و فرهنگی مردم را از بین ببرند.
بیاید از سرزنش و احساس یاس و ناامیدی و محکوم کردن خود در علت عقب ماندگی ایران دست برداریم و البته فراموش نکنیم که ایران در حال حاضر از بسیاری از کشورهای هم تراز خودش روند رو به رشدتری دارد و در بسیاری از شاخص های توسعه خود را به کشورهای پیشرفته دنیا نزدیک کرده است. اما رسیدن به بالاترین حد توسعه یافتگی کار یک روز و یک شب نیست بلکه فرایندی طولانی و نیاز به کوششی بسیار در تمام عرصه های اقتصادی فرهنگی سیاسی از طرف تک تک ما دارد.
منابع:
ازكيا، مصطفي (1381)، جامعه شناسي توسعه، چاپ چهارم، تهران: نشر ني.
ازکیا، مصطفی (1370)، مقدمه ای بر جامعه شناسی توسعه روستایی، انتشارات اطلاعات.
ازکیا، مصطفی و غلامرضا غفاری (1383)، توسعه روستایی با تأکید بر جامعه روستایی ایران، نشر نی، چاپ اول
اسملسر، نیل جی (1381)، به سوی نظریه مدرنیزاسیون، کتاب جامعه سنتی و جامعه مدرن- مدرنیته؛ مفاهیم انتقادی- ویراستۀ مالکوم واترز، ترجمۀ منصور انصاری، انتشارات نقش جهان.
یزنشتاد، اس. ان (1381)، تغییر اجتماعی، تمایز و تکامل از کتاب جامعه سنتی و جامعه مدرن- مدرنیته؛ مفاهیم انتقادی- ویراستۀ مالکوم واترز، ترجمۀ منصور انصاری، انتشارات نقش جهان.
آزاد ارمکی، تقی (1379)، اندیشه نوسازی در ایران، انتشارات دانشگاه تهران.
آلوین، ی.سو (1380)، تغییر اجتماعی و توسعه – مروری بر نظریات نوسازی، وابستگی و نظام جهانی، ترجمۀ محمود حبیبی مظاهری، انتشارات پژوهشکده مطالعات راهبردی.
رجبزاده، احمد (1378)، جامعه شناسی توسعه – بررسی تطبیقی-تاریخی ایران وژاپن، انتشارات سلمان، تهران، چاپ اول.
زاکس، ولفگانگ (1377)، نگاهی نو به مفاهیم توسعه، ترجمۀ فریده فرهی و وحید بزرگی، نشر مرکز.
ساعي، احمد (1384)، توسعه در مكاتب متعارض، تهران: نشر قومس، چاپ اول.
عربی، سید هادی و علی رضا لشکری (1383)، توسعه در آینه تحولات، پژوهشکدۀ حوزه و دانشگاه و انتشارات سمت
لیونیگستون، آرتور، (1368)، سیاست اجتماعی در کشورهای در حال توسعه، ترجمه حسین عظیمی انتشارات وزارت برنامه و بودجه، چاپ اول.
متوسلی، محمود (1372)، نگرشی بر دیدگاه ها، تئوریها و سیاستهای توسعه اقتصادی، وزارت امور خارجه، موسسه چاپ و اتشارات.
میر، جرالد (1378)، مباحث اساسی اقتصاد توسعه – جلد اول، ترجمۀ غلامرضا آزاد ارمکی، نشر نی.
نراقی، یوسف (1370)، توسعه و کشورهای توسعه نیافته، شرکت سهامی انتشار.
آبراهامیان، یرواند(1377)، ایران بین دو انقلاب، ترجمه: کاظم فیروزمند، حسن شمس آوری و محسن مدیر شانه چی، تهران، مرکز
ایزدی، علی محمد(1385)، چرا عقب مانده ایم، تهران، علم
پیت، ریچارد و الین ریچارد هارت وبک(1390)، نظریه های توسعه، ترجمه مصطفی ازکیا و دیگران، تهران، لویه،
پیران، پرویز(1366)، توسعه برون زا شهر: مورد ایران، مجله سیاسی اقتصادی، شماره 30
فورن، جان(1392)، مقاومت شکننده، تاریخ تحولات اجتماعی ایران، ترجمه احمد تدین، تهران، رسا
کاتوزیان، محمد علی(1377)، اقتصاد سیاسی ایران از مشروطیت تا پایان سلسله پهلوی، مترجمان محمد رضا نفیسی و کامبیز عزیزی، تهران، مرکز
علمداری، کاظم، (1379)، چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت، تهران، نشر توسعه
زیبا کلام، صادق(1393)، ما چگونه ما شدیم، تهران، روزنه
رضاقلی، علی(1377)، جامعه شناسی نخبه کشی، تهران، نی
سریعالقلم، محمود، (1371)، توسعه جهان سوم و نظام بینالملل، تهران، سفیر
.............................. (1372)، عقل و توسعهیافتگی،تهران، سفیر
.............................(1376)، عقل و توسعهیافتگی (مبانی ثابت پارادایم توسعه)، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی
............................(1380)، عقلانیت و آینده توسعهیافتگی ایران، تهران، مرکز پژوهشهای علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه
..........................(1384)، ایران و جهانی شدن، چالشها و راهحلها، تهران، مرکز تحقیقات استراتژیک
هانتینگتون، ساموئل، (1386)، سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی، ترجمه محسن ثلاثی، تهران، علم
Smelser, Neil J & Seymour Martin Lipset (1966) social structure and mobility in economic development, routledge & kegan paul: London.
Preston, P.W (1997) development theory an introduction: Blackwell Publishers Oxford UK.
Corbridge, Stuart (2000) development critical concept in the social sciences – volume I: Doctrines of development, published in the USA and Canada.
Corbridge, Stuart (2000) development critical concept in the social sciences – volume VI: challenges of development, published in the USA and Cana.
Webster, Andrew (1991) introduction to the sociology of development٬published by Macmillan education LTD: London.
Preston, P.W (1985) new trends in development theory, published by

